عادت گاهی خوبه و گاهی بد
بعضی وقتها عادت کردن به چیزی باعث فراموش کردنش می شه
راستش روابط ما توی چند روز بعد از اون روزهای تلخ خیلی خوب بود اما کم کم دارم احساس می کنم که تغییزات دوباره دارن به جای اولشون بر می گردن .از خدا می خوام احساس من غلط باشه من دارم همه ی همه ی سعیم رو میکنم .
خدایا نخواه که عمر خوشیها این قدر کم باشه
کاش یادش نره چه قدر زجر کشیدم و زجر کشید..
خیلی می ترسم، می ترسم حالا که این همه امیدوارانه تلاش کردم سرم محکم به سنگ بخوره
برام دعا کنید لطفا
امروز می خوام از یه تغییر و تصمیم بزرگ حرف بزنم
از چیزی که حتی خودم رو هم شوکه کرد
از این که شاید توی تموم این مدت من دچار یک سری سوتفاهم هایی شدم که حرف نزدن درباره شون با کسی که زندگیم رو باهاش شریک شدم باعث شد روابط ما سردتر و سردتر و فاصله مون زیاد شه.
راستش فکر می کردم روز جمعه آخرین روز زندگی مشترکم باشه ،اما یه اتفاقی افتاد که ان شاالله روز جمعه بشه مطلع زندگی جدید من و ما
روز جمعه شریک زندگی من همه ی غرورش رو کنار گذاشت و با همه ی احساسش و با صداقت ازم خواست بمونم و تغییر کنیم و یه فصل تازه تو زندگیمونو شروع کنیم،اولش لجبازی کردم ،راستش می خواستم محکش بزنم ببینم چه قدر روی حرفش می ایسته اما جوابی بهم داد که دیگه هیچ جایی برای تردید برام نگذاشت.بهم گفت تا آخرین لحظه ازت هواهش میکنم که بمونی و به اصرارم ادامه می دم شاید تو قبول کنی و گفت من نمی خوام از دستت بدم.
تو اون لحظه یکباره دلم لرزید.خیلی وقت بود که دلم براش نلرزیده بود. گاهی اوقات چه قدر از معجزه ی کلام و محبت غافلیم .بغلش کردم و یه دل سیر گریه کردم و اونم گفت هر چه قدر دوست داری گریه کن.انگاز زنگار این همه سال تنهایی و دلگیری با هر قطره اشک از دلم پاک می شد.
از خدا خواستم کمکم کنه تغییر کنم و کمکش کنه تغییر کنه و زندگی بهتر و شادی رو برای فرشته مون که با تعجب و شادی وارد اتاق شده بود و بهمون نگاه می کرد بسازیم
خدایا! سز فصل تازه ای در زندگی همه باز کن و ممنون که همیشه در اوج ناتوانی و در لحظه ی آخر یکبار دیگه دستمون رو میگیزی و لطف و رحمتت رو به ما ارزانی میکنی.
حول حالنا الی احسن الحال
این قفس داره هر روز تنگ تر می شه ،یه روزی فقط من توی این قفس گرفتار بودم و شاید خودمو به محدودیت های قفس عادت داده بودم اما حالا می بینم فرشته کوچولوی زندگیم هم دربند این قفس شده اما تاب موندن تو این قفس رو نداره .
می خوام برای رهایی فرشته کوچولوم تلاش کنم.
بذار قفس تنگ تر وتنگ تر بشه ،اون وقت رهایی ازش شیرین تره.
شاید همه ی این سالها از این ترسیدم که اگه قفل قفس رو بشکنم یه روزی شرمنده ی فرشته کوچولوم بشم اما حالا دیگه نمی ترسم چون فرشته کوچولوی من می خواد همراه و همپای من باشه تا رسیدن به رهایی.
نشد
نشد که من از این برزخی که توش گرفتارم رها بشم
نشد این پرنده ی اسیر طعم آزادی رو بچشه
خسته ام
داغونم
سرگردونم
پریشونم
خدا کنه این دفعه برنامه ی رفتم جور بشه
دیگه طاقت ندارم
برای هزارمین بار باز منو مایوس کردی.
نمی دونم چرا بازم اینو امتحان می کنم که شاید محبت کردن به تو و حتی به زبون آوردن خواسته های کوچیک و نیازهای روحیم ،بتونه باعث بشه تو یه اپسیلون تغییر کنی.تو قول می دی و حتی یک روز هم بهش پایبند نیستی.
نمی دونی هنوز بعد از این همه سال چه قدر زجر می کشم وقتی می بنم تو هیچ عکس العملی نشون نمی دی وقتی همه ی خونه رو برای تولد بچه مون تزیین کردم،وقتی هر سال بدون این که بدونی از جانب تو هم برای بچه کادو خریدم،وقتی مهمونی عالی برگزار می شه و وقتی تو آخر شب حتی یه دستت درد نکنه هم نمی گی و می ری می خوابی.
دیشب خیلی خسته شده شده بودم،خیلی دلم می خواست حتی برای چند لحظه کوتاه تو آغوشت باشم،اما تو از سنگم سخت تری،منم خودمو کنترل کردم،مثل همیشه احساسمو نادیده گرفتم و با اشک خوابیدم.
تو روح منو کشتی.نمی بخشمت.
از آینده ی مبهمی که بخاطرش همه ی دیروز و امروز و جوانی من تباه شده متنفرم
کاش می شد از امروزهام همون طوری که هست لذت ببرم نه اینکه دائما برای آینده جان بکنم و منت این بر سرم باشه که تو همش برای آینده دویدی .
کاش تو این قدر زیاده خواه و بلند پرواز نبودی و می گذاشتی از لحظه و آن لذت ببریم.
این آینده ای که تو می خواهی به زور برای ما بسازی همه ی خوشی هایی که می تونستیم توی جوونی بکنیم از ما گرفت وجوانی من رو به پای اینده ای که شاید حتی من توش نباشم سوزوندی
|
دست عشق از دامن دل دور باد! |
| میتوان آیا به دل دستور داد؟ |
| میتوان آیا به دریا حکم کرد |
| که دلت را یادی از ساحل مباد؟ |
| موج را آیا توان فرمود: ایست! |
| باد را فرمود: باید ایستاد؟ |
| آنکه دستور زبان عشق را |
| بیگزاره در نهاد ما نهاد |
| خوب میدانست تیغ تیز را |
| در کف مستی نمیبایست داد |

