قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


بعضی روزا عجیبن، ملغمه ای از احساسات مختلف، حتی بعضی روزا این توانایی رو دارن که آدم رو به جنون برسونن.

امروز جمعه است، از صبح هزارتا کار کردم، از نظافت و شستشو و پخت و پز گرفته تا استراحت و لذت بردن از یه خونه تمیز و مرتب!

اما داستان عصر جمعه چیز دیگه ایه، هر چه به عصر جمعه نزدیک می شیم انگار قطره قطره دپرشن در خون آدم تزریق می شه، اصلا دلم نمی خواد عصر های جمعه تنها باشم، خیلی حس بدی بهم می ده، دق می کنم، اما خب چه می شه کرد ۹۰٪ مواقع جمعه ها تنهاییم.

از سر دلگرفتگی دست بکار شدم آش بپزم، موقعهایی که آشپزی می کنم هزارتا فکر از سرم می گذره، گاهی فکر می کنم مزه و طعم اون غذا متاثر از تمام خاطراتی هست که حین طبخ غذا از ذهنم گذشته، می رم به گذشته های خیلی دور ،به حال و بلاخره به آینده نامعلومی که منو می ترسونه، خیلی فکر می کنم، نمی تونم ذهنم رو از اضطراب و خوف آینده رها کنم، به دختری فکر می کنم و نیازهای آتی اش، واقعا بزرگ کردن یه بچه به تنهایی خیلی خیلی سخته، من احساس می کنم مثل این می مونه که سنگینی یه کوه روی شونه هام. به تنهایی خودم فکر می کنم بعد از اینکه دختری یه روزی بره بسوی زندگی خودش، خیلی تنها می شم ،تنهای تنها....

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

کجا دانند حال ما سبکباران محمل ها





نویسنده : ; ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۱۸
کلمات کلیدی :بعضی روزها




خیلی وقته ننوشتم، دلم تنگ شده بود برای نوشتن ،برای سبک شدن ،برای آروم شدن.

اتفاقات زیادی افتاد ،کارم رو دو سه هفته ای هست از دست دادم، روزی که خبر بیکار شدنم رو شنیدم زار می زدم ،داشتم سکته می کردم ،با وجود قسط خونه و شهریه مدرسه ی دختری و هزار خرج و مخارج ماهانه دیگه ،واقعا نمی دونسشت باید چکار کنم،فقط می دونستم دم عیده و جایی استخدام نمی کنن ،تا بعد عید هم که حداقل تا آخر فروردین خبری از کار نیست،خیلی داغون بودم ،خسته ،ناامید و دل شکسته، یه دوستی آشنایی در یک شرکت معروف داشت ،گفت شاید بشه کاری کرد ،اما خودم هیچ امیدی نداشتم ،بلاخره رزومه فرستادم و برای مصاحبه اول رفتم ،در این بین هم هر روز جاهای مختلفی برای مصاحبه می رفتم اما خبری نبود،خیلی ناراحت بودم تا از اون شرکت برای مصاحبه دوم تماس گرفتند ،من رفتم اما داشنم از استرس می مردم ،خلاصه باز هم به فضل خدا و نظر مرحمتش به من شد،قراره از بعد از عید برم اونجا، دلم روشنه ،امیدوارم فتح باب بسیار خوبی در زندکی من و دختری باشه.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر پدر دختری بسیار خوب رفتار می کنه ،معمولا هفته ای یک روز مئ آد منزل مادیدن دختری،دختری خیلی به پدرش علاقه مندتر شده ،همش بهش ابراز عشق و علاقه می کنه و پدرش هم متقابلا جواب می ده،از این مسیله خوشحالم اما از یه طرف هم دلم آتیش می گیره که دخترکم فقط هفته ای یک روز پدرش رو می بینه، دلم بحال تنهایی خودم هم می سوزه.

همه چیز رو سپردم به دست خود خدا، اطمینان دارم خدای مهربان و حکیم بهترینها رو برای ما می خواد

خدایا مرسی که حواست بهم هست،مرسی که علارقم همه ی سختیها مواظبمی





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٤




ماه دوم تابستان هم در گذره. من در شغل جدید تغریبا جا افتادم, راستش واقعا کارم زیاده و کل نه ساعت کاری درگیر هستم اما راضیم, کارم رو دوست دارم, حتی اینکه این همه وقت گیر و پر تنش هست رو هم دوست دارم, اونقدر در کار غرق می شم که فرصت فکر کردن و در خود فرو رفتن رو پیدا نمی کنم.

اما با تمام این مشغولیت ها, افکار و حسرتهای آزاردهنده هم انگار مترصد هستند تا با کوچکترین فراغتی به روح و روانم حمله کنند.

دختری دچار یه بیماذی ناگهانی شد که خیلی من رو ترسوند،خدا رو شکر کم کم داره رو به بهبود می ره.همخونه سابق با وجودیکه از جریان خبر داشت بخ مدت سه هفته اصلا هیچ سراغی از دختری نگرفت و به روی خودش نیاورد.دلم می گیره از این همه بی تفاوتی نسبت به دختری.

می خوام همه ی تلاشم رو بکنم تا بتونم یه ماشین بخرم, واقعا نیاز دارم, اونقدر که پول آژانس می دم دیگه کلافه شدم.

با تمام اعضای خانواده به صورت صلح آمیز قطع رابطه کردم, انگار تو این دنیا فقط من هستم و دختری, البته خدا رو شکر که یه دوست مهربونی رو برام فرستاده که از همون اول تونستم همه ی دلتنگیهامو باهاش قسمت کنم و تو سختیها روی کمکش حساب کنم.

خیلی به این مسیله فکر می کنم که با وجود این که لایق این همه لطف نیستم اما خدای مهربون خیلییییی خیلیییی به من و دخترکم توجه داره.گاهی وقتا یه چیزی رو تو دلم آرزو می کنم و خیلی زود بهش می رسم ,هر چند چیزهای کوچکی هستند اما اینا برای من همش نشونه است که خدای بزرگ و بخشنده از آسمون داره نگاهم می کنه و کاملا حواسش بهم هست.

کلا سعی می کنم مثبت فکر کنم و دلخوشی های کوچک زندگی رو نادیده نگیرم.

دلم می خواد با دختری برای چند روز یه جای دنج بریم و استراحت کنیم.سعی می کنم این کار رو بکنم.





نویسنده : ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢




داشتم از سر کار بر می گشتم که یادم افتاد باید برم خرید، نمی دونم چرا این قدر تند تند باید برم خرید، تغریبا هر روز که می یام خونه دستم پر از کیسه های خریده، وقتی با سختی تموم کلید رو از کیفم در می آرم و در رو باز می کنم و بعد با پام در رو می بندم، یاد این مثل قدیمی می افتم که مرد باید اونقدر دستش پر باشه که فقط بتونه با پاش در رو باز کنه و ببنده! راستی پس من از اول هم مرد بودم و خودم خبر نداشتم ! من کی این همه مرد شدم؟ از کی همه ی کارای کوچیک و بزرگ خونه افتاد رو دوش من؟ از کی یاد گرفتم کارای فنی مردونه رو انجام بدم؟ کی بجای جعبه ی جواهرات جعبه ابزار مورد علاقه ام شد؟

من زنانگی ام رو گم کردم، شدم شتر گاو پلنگ!!!

منه من کجاست؟ اگر دختر کسی یا همسر کسی یا مادر کسی نباشم، چطوری تعریف می شم؟

دلم می خواد خودمو پیدا کنم،خود من لابلای مشغله ها و نقش هایی که زندگی رو دوشم گذاشته گم شده. من دلم برای خود خودم تنگ شده .

باید خودمو پید کنم، باید وسط این همه شلوغی دست خودمو بگیرم و چند روزی ببرمش یه جای دنج و خلوت و بهش بگم می دونم چقدر خسته اس، بهش بگم برای چند روز کوتاه، همه ی هیاهو و درگیریهای زندگی رو فراموش کن، استراحت کنن نفس بکش،کتاب بخون ......

باید خودمو پیدا کنم. 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢
کلمات کلیدی :گمشده




بیشتر اوقات وقتی دارم آشپزی می کنم یا ظرف می شورم یا کلا کارهای خونه رو انجام می دم ، ذهنم در حال پروازه. گاهی وقتا کل گذشته رو سیر می کنم و بعضی وقتا به آینده ای که چیز زیاذی ازش نمی دونم فکر می کنم.

به نظرم زمان داره خیلی خیلی تند می گذره، فکر می کنم مهلت ندارم تا نوجوونی و نورستگی دختری رو با دل و جون مزه مزه کنم. وحشتناک ترین قسمت این خیالات اینه که دختری خیلی زودتر از تصور من بزرگ می شه و می خواد بره بسوی زندگی خودش. نمی تونم تصور کنم زندگی دور از دختری چطوریه؟ چطوری می شه تو خونه ای نفس کشید که صدای خنده های دختری سکوتش رو نمی شکونه؟ چطوری می شه موقع خواب چشمامو ببندم بدون این که قبلش به ریتم منظم صدای نفساش گوش نداده باشم؟ هزار هزار تا چطوریه دیگه هم هست ...

من می ترسم، از تنها شدن می ترسم.

این روزا دچار رخوت شدم، نمی دونم بخاطر بهاره یا کلا حس و حال سابق رو ندارم. دلم می خواد یه جای ساکت و آروم باشه و من چند روز فقط بتونم تو آرامش اونجا ساکت بشینم و بدون این که کسی ازم بپرسه چرا ساکتی، غرق بشم تو خودم و فقط صدای باد که لابلای درختا می پیچه یا صدای هیاهوی پرنده ها موقع غروب منو از حال خودم بیاره بیرون.

 

 





نویسنده : ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
کلمات کلیدی :گذر زمان




از اخرین پستی که نوشتم حدود هفت ماه می گذره.خیلی اتفاقات جدید تو زندگیم افتاد.مهمترینش خرید خونه بود.خیلی اعجاب انگیز و واقعا در عین ناباوری و صد البته با کلی مشکلات ریز و درشت که حالا که حدود سه ماه از نقل مکان من و دختری می گذره ٬همه ی اون سختی ها برام شیرین به نظر می اد.من و دختری تو خونه جدید آرامش و انرژی خوبی حس می کنیم.اتمسفر خونه جدید خالی از هر تنش و اضطرابه .

 

تو سالی که گذشت خیلی آروم تر شدم٬ اصلا انگار جهان بینی ام عوض شده.حالا دنیای من خیلی وسیع تر از اون دنیای بسته و کوچک قبله.

یادگرفتم می شه گاهی بگم نه٬ می شه گاهی میل و خواسته ی خودم رو به خواست دیگران ارجحیت بدم٬ می شه برای خودم و دلم وقت بذارم.

راستش خودم رو با شرایط وفق دادم.حس خوبی دارم که دیگه مسایل کوچک اطرافم نمی تونن به راحتی گذشته روم تاثیر بذارن.

قوی شدم .مثل نهال نورسی بودم که حالا دیگه تو خاک ریشه دووندم و نه فقط در برابر باد بلکه با همت حتی در برابر طوفان هم مقاومه.

زندگی با دختری که حالا خانم جوان بسیار شیرینی شده خیلی لذت بخشه. داشتن همراه مهربونی مثل دختری خیلی برام ارزشمنده.

روزها جاشون رو به ماه ها می دن و ماه ها به سال می رسن٬ دید من نسبت به زندگی جدید توام شده با حس خوب استقلال و درک این واقعیت که گاهی از دست دادن بعضی چیزها یا بعضی آدمها توی زندگی٬ کلید ورود به دنیاهای جدیده.





نویسنده : ; ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱۳
کلمات کلیدی :سال جدید




جداییمون تو زمستان بود چه شبهای طولانی که اشک ریختم و همش با خودم گفتم حالا با یه بچه تنهایی باید چکار کنم،بهار و سال نو رسید ،اولین سالی بود که تنخایی عید دیدنی رفتیم و پذیرای مهمونهای عید شدیم،فقط من و دختری،برق اشک رو تو چشم خیلی از مهمون ها دیدم ،دلم خون بود اما لبخند زدم .  تو بهت و شوک از دست دادن خونه ی مورد علاقه ام بودم ،تو تابستون کم کم به وضعیت خو گرفتم .قوی تر شدم.رو به جلو رفتم هر چند هنوز قدم هام لرزن بودن و حالا پاییز آخرین پاره از چهار پاره فصل های جدایی است.باید مقاوم باشم و دیگه فقط به آینده فکر کنم .یکسال برای سوگ زندگی که از دست رفت کافیه.

هنوز هم بعضی شبها خواب می بینم داریم دعوا می کنیم و وجودم دوباره پر می شه از استرس ،صبح که بیدار می شم و چشمام رو باز می کنم ،خدا رو شکر مس کنم که فقط یه خواب بوده ....

دختری هر روز خانم تر می شه ،راستش وقتی به قد و بالاش نگاه می کنم کیف می کنم اما از یه طرف هم دلم می گیره،می دونم بلاخره یه روزی می ره به سوی آینده و زندگی خودش و من نمی دونم چجوری باید دور از دختری زندگی کنم.

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
کلمات کلیدی :تجربه آخرین فصل




خدای من نه آن خدای خشمگین و جبار و منتقمی است که در کودکی و در لابلای کتاب دینی مدرسه نشانم دادند و همیشه از آتش جهنمش ترساندندم،من حالا با تمام وجود می دانم خدای من خالق گلبرگ های نازک گلها است ،خدای من همان توبه پذیری است که ناامیدی از رحمت و بخشش اش بزرگ ترین گناهان است .

من خدای مهربانی دارم که در همه حال آغوشش برویم باز است هر چند من بنده گنهکار اویم .

خدای رئوف من به من با دیده ی مغفرت و بزرگی خویش می نگرد و من بنده ی کوچک او همیشه شرمسار بزرگواری و کرمش هستم .

خدایا هزاران بار تو را سپاس می گویم که تو را عاشقانه می پرستم نه از روی ترس جهنم و نه به طمع بهشت.





نویسنده : ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٥
کلمات کلیدی :خدای من