قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


نمی دونم چرا نمی تونم به زندگی رباتیک عادت کنم؟چرا به زندگی بی عشق خو نمیگیرم؟

از ته قلبم دلم می خواست که منم مثل یه زن معمولی که از زندگی معمولیش راضیه و چیزهای مادی مثل طلا و پول و ماشین و غیره راضیش می کنه ،باشم.

اما من این طوری نیستم،قلب من بااین چیزها شاد نمی شه،من دلم عشق میخواد ،اونم یه عشق پر شور و سرکش و سوزاننده.

دلم می خواد در عشق کسی بسوزم و باز خاکسترم اسمشو فریاد بزنه.

دلم بوسه و آغوش عاشقانه می خواد.

می دونم تو فرهنگ ما این که زنی همچین تمناهایی داشته باشه جرمه اما من حاضرم در ازای بدست آوردن تمناهای دلم تاوان بدم

دلم می خواد وقتی ۶٠-۵٠ ساله شدم ،وقتی تو دوران پیزیم از عشق دو نفر شنیدم ،به یاد عشق خودم بیفتم و چشمام برق بزنه





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۸
کلمات کلیدی :زندگی رباتیک من