قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید
طنین نام مرا موریانه خواهد خورد
مرا به نام دگر غیر از این خطاب کنید
دگر به منطق منسوخ مرگ می خندم
مگر به شیوه ی دیگر مرا مجاب کنید
در انجماد سکون ، پیش از آنکه سنگ شوم
مرا به هرم نفسهای عشق آب کنید
مگر سماجت پولادی سکوت مرا
درون کوره ی فریاد خود مذاب کنید
بلاغت غم من انتشار خواهد یافت
اگر که متن سکوت مرا کتاب کنید





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٥
کلمات کلیدی :مساحت رنج




این روزها مثل اغلب روزهای گذشته اما کمی بیشتر ،ذهن من درگیر است

درگیر همان مسئله همیشگی که گویی نه راه حلی برایش می توان جست و نه از آن گریزی است.

چرا من نمی توانم بی عشق زندگی کنم؟مسئله این است

برای خودم محکمه ای تشکیل میدهم ،خودم را در هیبت یک قاضی مقتدر تجسم میکنم وهمچنین در هیبت یک گناهکار که از گناه خویش پشیمان نیست ،نا خودآگاه دلم میخواهد در این دادگاه محکوم شوم شاید بعد از آن تحمل رنجی که می کشم و اسارتی که گرفتارش هستم برایم آسان تر شود.موضوع این دادگاه این است که چرا متهم نمی تواند مثل خیلی های دیگر به زندگی روتین رباتیک خود ادامه دهد و اصلا چرا بدنبال یافتن روزنه ای هر چند کوچک بسوی عشق و شیداییست؟

من می دانم این جرم بزرگیست!!!!!!!!!!!!!!

اما چه کنم که آرزوی آغوشی پر مهر و بی دغدغه و اشتیاق دستانی که به گرمی دستانم را بفشارد ،مرا هر دم بی قرار تر می کند.

شراره های نیاز به داشتن معشوقی پرستیدنی تمام جان مرا به آتش می کشد.

جان میدهم برای لحظه ی نابی که دوست بدارم و دوست داشته شوم و ندانم که من عاشق ترم یا معشوق.

این ها همه جرم من است.

اما من بیگناهم ،من تنها دلی دیوانه در سینه دارم که عنانش در کف من نیست وهمواره در پی یافتن عشقی پر شور است.

من یک زنم با تمام نیازها و غرایز زنانه ام و در جستجوی یافتن تکیه گاهی امن،دیگر توان کتمان و سرکوب خودم را ندارم.

آیا زیاده خواهم؟

آیا چیز غریبی را از زندگی طلب کرده ام؟

نمی دانم

نمی دانم

دلم سکرآوری قوی می خواهد که مرا از تلخی این زندگی پوچ به خلسه ای شیرین فرو برد ،هر چند برای لحظه ای کوتاه که معتقدم آن دم به تمام زندگی می ارزد. 

 





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
کلمات کلیدی :خلسه ی شیرین




این روزها خیلی کم هم دیگه رو می بینیم اما همین ساعتهای محدود هم منو عذاب می ده

وقتی نیست انگار آزادانه نفس می کشم اما وجودش تو خونه باعث می شه احساس خفقان کنم

شاید در کل هفته ده جمله هم با هم حرف نزنیم اما وقتی مجبور می شم با هاش حرف بزنم عذاب می کشم

اصلا نگاش نمی کنم اون هم همین طور سعی می کنم زمان های کوتاهی هم که اون تو خونه است من جایی باشم که نبینمش

با این که اصلا حوصله ی مهمونی رفتن و مهمونی دادن رو ندارم اما روزهای تعطیلی که به ندرت اتفاق می افته هر دومون خونه باشیم رو یا مهمونی میریم یا مهمون دعوت می کنم که باهاش تنها نباشم

خیلی سخته که آدم تنها باشه اما از اون سخت تر اینه که آدم با کسی زندگی کنه که دائما بخواد ازش فرار کنه

چه قدر آرزو می کنم اون هم به این نتیجه برسه که زندگی ای که ما با اکراه داریم به اسم زندگی مشترک ادامه اش می دیم خیلی وقته داره نفس های آخرش رو می کشه

 

خدایا به من قدرتی بده که این بند اسارت رو پاره کنم و رها بشم





نویسنده : ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
کلمات کلیدی :بند اسارت




 

days past by days

we go far and far

we even don't turn our face and look back to see how much we go far

you go to your way and i go to my way without say good bye

maybe our ways were two separated roads from the first 

we are two strangers  

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٢
کلمات کلیدی :روزها می گذرد




دلم یه دوست می خواد که بشه بهش اعتماد کرد و واقعا بشه تو همه ی شادی ها و ناراحتیها شریکش کرد و صد البته شریک همه ی خوشی ها و نا خوشی هاش شد

دلم می خواد کسی رو داشته باشم که بشه راجع به هر چی که دوست دارم بدون دغدغه ی قضاوتش باهاش حرف بزنم

البته می دونم این کسی که من آرزو می کنم نیست در جهانه

خب اما من هر چی دلم بخواد می تونم آرزو کنم هر چند هیچ وقت بهش نرسم





نویسنده : ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩
کلمات کلیدی :آرزو




گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نـهادیم الحکـم لـلـه
آیین تـقوا ما نیز دانیم
لیکـن چه چاره با بخت گمراه
ما شیخ و واعظ کمتر شناسیم
یا جام باده یا قـصـه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبـه استغفرالـلـه
مـهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینـه رویا آه از دلـت آه
الـصـبر مر و الـعـمر فان
یا لیت شعری حـتام الـقاه
حافظ چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بی‌گاه

 

این جوابیه که خواجه به تفال من داد





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠
کلمات کلیدی :تفال