قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


طبق معمول با اخم و قیافه ی عبوس از سر کار اومدی .

سوار ماشین شدیم من شروع می کنم به پرسیدن از کارت و اینکه روزت چطوری بوده ،همش داری شکوه و شکایت می کنی و برای بقیه خط و نشون می کشی.....

توی بزرگراه یک آن متوجه می شم ورودی مورد نظر رو داری رد می کنی،این مسیر هر روزه ی ماست، تا می خوام بهت بگم دیر شده.

داری با من دعوا می کنی که چرا حواسم نبوده من تو دلم می گم تو که راننده بودی هم حواست نبوده ،فقط بهت می گم نمی دونم چرا تا اومدم بهت بگم رد شده بودی.راستش حواس پرتی من بی علت نبود....

 

از وقتی دیدمت منتظر بودم ببینم متوجه تغییر رنگ فاحش موهام می شی و  من به چشمت می آم یا نه؟

چه قدر احمقم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

موقع پیاده شدن از ماشین حتی جواب خداحافظیم رو هم نداد.

 

 





نویسنده : ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤
کلمات کلیدی :حماقت




زندگی من خیلی بی روحه.

من دنبال یه حسی یا یه هیجانی می گردم که یه رنگی به زندگیم بده.

احساس می کنم زندگیم خیلی بی روحه من به دنبال روح زندگیم می گردم.

 

راستش زندگیم خیلی ساکنه مثل مرداب،این عذابم می ده که مثل خیلی چیز های دیگه یه روزی به این سکون و رکود عادت کنم.





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٢
کلمات کلیدی :روح زندگی




این روزها دوباره به ظاهر همه چی نرماله

اما می دونی در این بین چی مسخره است؟ این که من طبق تجربه انتظار طوفان دارم....

معمولا من و تو رابطمون تابع قانون آرامش قبل از طوفانه و بعد از یه دوره ی بدون تنش یک دفعه فوران می کنیم.

 

این روزا همش به این فکر می کنم که چه قدر زندگی ما راکده.

 

دلم می خواد یه چیزی ، یه اتفاقی یا هر چیز دیگه ای باعث ایجاد یه هیجان کوچیک تو زندگیم بشه تا رنده بودنو احساس کنم .





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱٠
کلمات کلیدی :این روزها




نمی دونم چه کار کنم؟

خیلی خیلی احساس تنهایی می کنم، قبلا تنهایی این قدر بهم فشار نمی آورد اما این روزها دارم از تنهایی می میرم.

تازه می فهمم یه وقت یکی میگه خراب و داغونم یعنی چی.

دارم می ترکم از بی کسی و بی هم نفسی.

هیچ چیزی سرگرمم نمی کنه،دیگه حتی کتاب خوندن که این قدر عاشقش بودم هم آرومم نمی کنه .همش دلم می خواد به جای این که دائما با خودم حرف بزنم ،یه آدم واقعی باشه که باهاش حرف بزنم و صدای یه کسی غیر از خودمو بشنوم.

رسما دیوونه شدم.





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱
کلمات کلیدی :خیلی تنهام