قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


چند وقتیه که هر روزش یه درگیری و مسئله ای با هم داریم.

همش دارم به این فکر می کنم که گذشت زمان هر چند طولانی دردی از من و تو دوا نمی کنه.

این همه کشمکش و اختلاف روح و روانم رو بهم ریخته،آرامش ندارم حتی تو خواب!

کلافه ام،ذهنم آشفته ای،خسته ام

دلم می خواد این روزا تموم شه برای همیشه،دلم می خواد این دور باطل رو تموم کنم ،اما نمیشه....مسائل مالی ای این وسط هست که تا حل نشه دست من زیر سنگته.

 

یه چیزی بگم؟داری با این کارات هر روز بیشتر خودتو از چشمم می اندازی،کاسه ی صبرم یه قطره دیگه می خواد که لبریز بشه ،اون وقت دیگه فقط تو می مونی و زیاده خواهی هات ،من و بچه از زندگیت برای همیشه خواهیم رفت.





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٧
کلمات کلیدی :پریشانی




بهش می گم نون هایی رو که خریدی و برای این که من دستم بند بود خودت گذاشتی توی فریزر ،بوجور گذاشتی و نون ها رو قسمت نکردی و موقع در آوردن و مصرف هرد می شن و حیف.

نمی ذاره حرف از دهن من بیاد بیرون و سریع جواب می ده می گه می خواستی خودت بذاری.میگم من که همیشه خودم میذارم این دفعه داشتم سبزی خرد می کردم تو خودت گذاشتی.

دیگه هیچی نمی گم.میدونم که فایده نداره .

چند دقیقه بعد می گخ حالا چته؟می گم خودت نمی دونی؟میگه:زن رو اگه جوابش رو ندی پر رو می شه!!!!!!!!!!!!

می گم میدونی ایرادت چیه ،هنوز داری تو 50 سال پیش دوره ای که زن ها ضعیفه بودن زندگی می کنی.

خلاصه.....نه اون قانع می شه نه من .همیشه تا حرفمون می شه بحث من مردم تو زنی رو پیش می کشه.از این مدل حرفاش متنفرم





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٥
کلمات کلیدی :50 سال پیش!




شبها وقتی دلم یه آغوشی می خواد که بی دغدغه سر روش بذارم ولی هیچ کس نیست این شعر امید همش به ذهنم می آد:

 

من و خود من تا آخرش با همیم

من و خود من واسه هم نمی زنیم

من و خود من مثل یه کوه محکمیم

من و خود من مگه دیگه می شکنیم

ترسی ندارم از شب، از این که تنها شدم

تازه فهمیدم باید تکیه بدم به خودم....





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤
کلمات کلیدی :من و خود من




دیروز صبح بهش زنگ زدم تا از محضرشون!!!!! کسب اجازه کنم برای دعوت یه نفر به شام تو خونمون آخه مهمون خارجی داشتم ،ایشون هم قبول کرد و گفت باشه.

در این جور مواقع که ماهی یکی دوبار اتفاق می افته البته به جز موارد مهمونی های خونوادگی و دوستان ایشون،من از سر کار که برمی گردم مشغول پخت و پز و تمیز کاری می شم تاااااااااااااااااااااا موقعی که اون مهمان ها بیان و البته بعدش هم که دیگه هیچی دوباره همین پرسه تمیز کاری ادامه داره تانیمه شب ....نکته این جاست که من باید سایلنت کار کنم که مزاحم خواب نیم روزی آقا که از ساعت 2 تا قبل از اومدن مهمون ها یا ساعت 6 و 7 شب طول می کشه نباشم.اگه این وسط خرید داشته باشم هم که دیگه باید خون خون منو بخوره تا ایشون بیدار شه و بعد از هوردن چایی و چندین بار بالا پایین کردن کانال های تلوزیون بلاخره رضایت بده و در کمال خونسردی بره خرید های منو انجام بده وبیاره پخش و پلا کنه تو آشپزخونه ای که من تمیز و مرتبش کردم!!!!!!!!!!!!!!!!!

اما دیروز بلایی به سر من آورد که نیم ساعت قبل از اومدن مهمون تصمیم گرفتم ول کنم برم از خونه بیرون.همش هم به خاطر این که بچه قبض هزینه ی سرویس مدرسه اش رو آورد نشونش داد و ایشون دید قیمتش بالا رفته .

جار و جنجالی به پا کرد که من همین طور متعجب نگاش می کردم.بچه هم با ترس و اشک تو چشماش داشت نگاه می کرد و با اشاره ازم پرسید یعنی بابا پول سرویسم رو نمی ده؟حالا چطوری برم مدرسه؟من به بچه اشاره کردم طوری نیست و نگران نباشه.وقتی عصبانیه بچه یواشکی و با اشاره با یه ترسی تو چشماش ازم می پرسه چی شده دوباره.

من تعجب می کنم این پول مبلغ زیادی نبود .نمیدونم چرا اینطوری کرد

بهش می گم همه چیز قیمتش رفته بالا چرا حرص می خوری داد و بیداد می کنه انگار من مقصرم .میگم من اون مبلغی که از پارسال اضافه تر شده رو می دم داد می زنه که تو نمی خواد بری سر کار بمون خونه اون وقت بچه هم بره مدرسه ی عادی خودت ببر و بیار!!!!!!!!!

می گم یعنی کار من این قدر بی ارزشه که فقط جنبه ی مادیشو می بینی و به جنیه معنویش اصلا توجهی نداری؟من نمی تونم بمونم خونخ فسیل بشم.می گه مگه بقیه زن ها چکار می کنند؟

بعدش گیر داده دیگه مهمون نداشته باشیم با وجود این که همه ی زحمتش رو دوش خودمه .

خلاصه هزار و یک بهونه که آخرش هم من نفهمیدم دردش چیه ،البته می دونم که از پرداخت هزینه سرویس و شهریه همیشه شاکیه و میگه مگه پدر و مادرم برای من از این کارها کردن؟؟؟؟؟!!!!!!

 

تمام دیروز فقط از خدا خواستم من و بچه ام رو نجات بده .چیز هایی که نوشتم یک نکته از هزاران بود دیگه خودتون حدیث مفصل بخوانید از این مجمل





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٢٤
کلمات کلیدی :پول لعنتی




دلم از زندگی سیر است

از همه چیز این زندگی بیزارم و بیشتر از همه از تو!

از گریه هام و تنهایی هام خسته ام.

از وضع و حال و سبک زندگی که نه میتونم سرم رو بیاندازم پایین و به این زندگی گوسفندی ادامه بدم و نه می تونم بکنم ازش ،حالم بهم می خوره.

وقتی مقصری ولی به من می گی بس کن و مثل آدم زندگیتو بکن ،دلم می خواد همه ی عالم رو سرم خراب بشه ولی این قدر تحقیر نشم.

اکثرا موقع دعوا می گه دیگه نمی زارم بری سر کار و من تو دلم حسابی می ترسم اگه بخواد حرفشو عملی کنه و تنها دلخوشیم هم از بین بره ،اما به ظاهر خودمو قوی نشون می دم که از تهدیدش نمی ترسم





نویسنده : ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱۸
کلمات کلیدی :دلم از زندگی سیر است




دیروز رفتم پارچه جدید برای رو تختی جدید خریدم . با تمام خستگی که بخاطر مهمون داشتن تو دو روز آخر هفته داشتم اما بهد از رفتن مهمونا تا نصف شب نشستم و دوختمش.

دلم تغییر می خواست ،فکر کردم شاید هم باعث تغییرات مثبتی هم بشه .

اما وقتی از سر کار برگشت طبق معمول رفت سراغ اکوا ریوم و ماهی هاش!!!!!!!!!!!!

با این که در اتاق خو اب باز بود اصلا ندید.

به هر چیزی چنگ میزنم تا یه تغییزی تو رابطم باهاش ایجاد کنم  ،انگار حماقت من حد و مرزی نداره!!!!!!!!!!!!!





نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۸
کلمات کلیدی :مرز حماقت




امروز روز اول مهره.

از دیروز دارم یونیفرم و کیف و کتاب بچه رو آماده می کنم و صبح از زیر قرآن ردش میکنم  تا روز اول مدرسه که با شادی و دل خوش سال تحصیلی رو شروع کنه .اما.....

چند روز قبلش یه روز بهش گفتم بچه رو بیاره دم محل کارم تا بعد از تموم شدن ساعت کاری ببرمش بازار برای خرید لوازم التحریر .اون روز بچه رو آورد اما دریغ از اینکه به ذهنش خطور کنه از غذای حاضر و آماده ای که خودم صبح قبل از اومدن سر کار درست کرذن یه لقمه برای من بیاره!!!!!!!!!

اون روز گذشت و من بهش گفتم چی میشد یه کم غذا برای من می آوردی اونم گفت من چه می دونستم! امروز صبح که تو ماشین نشستیم تا بچه رو برسونیم مدرسه لقمه ای رو که براش گرفتم بهش می دم و می گم من مثل شما ها نیستم می دونستم صبحونه نخوردی برات لقمه آوردم.اما لج می کنه و نمی خوره .هر چی می گم شوخی کردم باز هم بیشتر لج می کنه و دعوامون می شه.

دم در مدرسه بچه به من می گه تو و بابا حتی روز اول مدرسه هم به خاطر من خودتون رو کنترل نکردید.

 

لعنت به من!





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱
کلمات کلیدی :روز اول مهر!!!!!!!