قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


شرط انصاف نیست که من توی ناراحتی ها هر روز این جا بنویسم اما حالا نه!

پس روزانه های این روزامو بخونید:

می دونی اوضاع گل و بلبل نیست .منظورم اینه که یک دفعه همه چی عالی نشده و ما فقط برگشتیم به روال عادی زندگی ،اما من دارم سعی می کنم با ی دید جدید به اطرافم و اطرافیانم نگاه کنم .

از اون استرس و ناراحتی و فکر و خیالای چند وقت قبل دور شدم اما هنوزم شبا نمی تونم بخوابم و وقتی هم خوابم می بره کابوس می بینم،این میئله بهم ثابت کرد هر چند ما دوباره به زندگی برگشتیم اما اون دوره تلخ رو روح و روان من بدجوری تاثیر گذاشت.

دارم دکوراسیون اتاق بچه رو تغییر میدم و یک سری تغییرات دیگه تو خونه ،فکر کنم برامون خوب باشه ،هر چندتا تموم شدن کارها و جابجایی ها من کلی حرص خواهم خورد....

هنوز به قول مالی و تضمینی که بهم وعده داده بود عمل نکرده،یه چیز آزار دهنده ای تو سرم بهم می گه اون فقط یه وعده سر خرمن بوده ،این فکر ناراحتم می کنه ،امیدوارم این طوری نباشه.

راستش شاید من توقعم زیاده اما حتی بعد از آشتی کردنمون هم ابراز علاقه خاصی بهم نکرد و کلا عادی بود،نمی دونم شاید واقعا خصلت این بشر این طوریه.

دارم همه ی سعیم رو می کنم که خوشی های زندگی رو ببینم ،امروز صبح با خودم فکر می کردم چه قدر خوبه بچه با سرویس می ره مدرسهو بر می گرده و من مجبور نیستم مثل بعضی از مادرا با سختی ببرمش و بیارمش.دلم می خواد نکات مثبت زندگیم رو هر چند به نظر کوچیک بیان ،پررنگ کنم تا دلم به زندگی خوش بشه و از نا ملایمات و نکاتیش که من رو ناراحت می کنه کم تر برنجم.

لطفا همگی برای ساچلی( http://helgha.blogfa.com/)که همسرش بیماره دعا کنید ،من وقتی نوشته هاشو می خونم و عشق والا ی این خانم به همسرش رو می بینم بی اختیار اشکم روان می شه،از ته دل امیدوارم به زودی زود دلش شاد و لبش خندون بشه ،آمین.





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٠
کلمات کلیدی :روزانه




فقط می خوام بگم مثل این که یک معجزه تو زندگیم اتفاق افتاد.

یکدفعه حاضر به انجام و تقبل همه ی خواسته هام شد.

خدا رو شکر به زندگی برگشتیم.

منم تصمیم به تغییر گرفتم.صبر کردن تو سختی ها خیلی سهته اما ثمره اش شیرینه.

لطفا لطفا من رو موقع دعا کردنتون یاد کنید.

ممنون از همه





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٩
کلمات کلیدی :ثمره ی صبر




تو وبلاگ ویکتوریا جون خوندم :

 

 

شجاعت یعنی:بترس ،بلرز اما یه قدم بردار

 

چه قدر این جمله عاقلانه است.

خدا الهی مادربزگ ویکتوریا رو که این جمله رو بهش گفته عاقبت به خیر کنه .

آمین





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
کلمات کلیدی :شجاعت یعنی




یه حال غریبی دارم این روزا،یه جور گنگی یه جورایی انگار بین زمین و آسمونم،انگار این ها همش قصه است یا یه خوابه . من به زودی بیدار می شم و می گم آخیش فقط خواب بود....

 

هر بار تو آینه خودمو نگاه می کنم یاد حرفش می افتم و دلم آتیش می گیره،یعنی همه ی کارایی که من تو مدت 15 سال زندگیمون کردم،این که تحصیل کرده ام،این که همیشه سعی کردم اطلاعاتم راجع به همه چی در حد خوبی باشه و همیشه مطالعه می کنم ،این که کاری کردم که بزرگترین علاقه ی بچه ام به کتابه و هیچ کس از هم صحبتی و معاشرت با من خسته نمی شه و شاید هزاران حسن دیگه هیچ و فقط بخاطر این که یه مقدار چاقم اون هیچ رقبتی بهم نداره!  می ونم گل بی عیب نیستم و منم عیب هایی دارم اما کاش یه عیبی رو تو سرم زده بوذ که ارزشمند تر بود ،منظورم اینه که کاش عیار منو با ملاک بهتری سنجیده بود نه فقط با وزن!!!!!!

ببین چکار کردی دیگه حتی نمی تونم تو آینه به خوم نگاه کنم بدون این که نیش زبون تو قلبم رو بدرد بیاره.آخه من قبلا رابطه ام با آینه خوب بود هر وقت جلوی آینه می رفتم یاد کتاب "عقاید یک دلقک" می افتادم که می گفت ساعتها ت آینه به خودش نگاه می کنه راستش منم زیاد این کار رو می کردم و تو خودم غرق می شدم.حال خوبی بود.

 

این روزا احساس می کنم یه وزنه ی سنگین رو قفسه ی سینمه نفس کشیدنم با درد توام شده.

خدایا خلاصم کن

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱
کلمات کلیدی :من و آینه




دیروز وقتی از سر کار برگشتم ناهار درست کردم و سالاد و مخلفات و ....

تو خونه تنها بودم در صورتیکه اون ساعت می بایست خونه باشه ،چند لحظه بعد بچه از مدرسه اومد و طبق معمول دوان دوان اومد پیشم تا نمره بیستش رو نشونم بده .غذا آماده بود به بچه گفتم بهش زنگ بزنه ببینه می آد یا نه؟جواب نداد اما چند دقیقه بعدش خودش به موبایل بچه زنگ زد و گفت می آد.

خلاصه اومد و غذا خورد و رفت بخوابه ،انگار نه انگار ،شایدم فکر کرده اینجا هتله منم آشپز.

چند روز قبل قرار شد خونه رو بفروشه و پولش رو نصف کنیم ،هیچ حرفی از ماشین نزد منم برای این که جری نشه هیچی نگفتم،راستش موقع خرید این خونه پدر مادر من کمک مالی کردند که هنوز بهشون بر نگردونده و در ضمن نصف خونه قبلی بنام من بود و قرار بود بعد از فروش اون جا و خرید این جا نصف این خونه هم بنام من بشه که زد زیرش.

در هر حال دیروز رفتم و ازش می پرسم خونه رو گذاشتی برای فروش؟میگه من یک سوم پول خونه رو بیشتر بهت نمی دم !می گم چرا ؟می گه حقت نیست !!!!!من جون کندم.بهش می گم از اول زندگیمون منم پا به پای تو کار کردم تا موقعی که هفت ماهه باردار بودم رفتم سرکار و وقتی بچه به دنیا اومد از شش ماهگی گذاشتمش مهدکودک و دوباره برگشتم سر کار،چرا حقه من نست؟؟؟؟؟؟؟؟

آخرش یه مبلغی برابر همون یک سوم قیمت خونه رو پیشنهاد می ده و می گه اگه نمی خوای برو هر غلطی دلت می خواد بکن.به لطف قوا نین خوب و عا دلانه ای که داریم می دونم در واقع دستم به جایی بند نیست ،به ناچار می گم باشه اما تو دلم می گم بترس از آه کسی که پناه و فریادرسی جز خدا نداره .

بعدش می گه بچه چی ؟می گم تو که شرایط نگهداری ازش رو نداری من نگهش می دارم ضمن این که این چند وقته بجه همش می آد در گوشم می گه مامان منو ندی دست بابا ،من می خوام با تو باشم،بچه تو سنی هست که خودش انتخاب کنه با کی باشه از این نظر خیالم راحته ،میگه باشه .اما وقتی حرف هزینه بچه می شه می گه نمی خواد می دم مامانم نگش داره،تو اون لحظه دلم می خواد بکشمش فقط بخاطر پول حاضر من و بچه ام رو جدا کنه .در نهایت با بدبختی به یه مبلغ نا چیز راضی می شه که اون هم دیروز دوباره ازش کم کرد و زد زیرش.

وقتی دیدم اینطوری کاسب کارانه با شریک سالیان زندگیش برخورد می کنه اشک امونم نداد بهش گفتم آیا این روا است که تو از سر و ته همه چیز بزنی ؟می گه آره در مورد تو رواست.

من دیگه هیچی بهش نگفتم.ولی می دونم جواب این کارا و این حرف هاشو بلاخره یه روزی می گیره.

این روزا دلم خونه.

همش به خودم می گم کاش بجای همه ی چرتکه انداختن هاش یه لحظه به عمری که با هم زیر یه سقف بودیم فکر می کرد.......





نویسنده : ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۸
کلمات کلیدی :حق من چیه؟




این چند وقته روزایی هم که شیفت نیست خونه نمی آد.

بچه گاهی بهش زنگ می زنه و صحبت می کنه ،هیچ حساسیتی رو این موضوع ندارم.

یه اعترافی باید بکنم اونم اینه که از این که بعدش چی می شه خیلی می ترسم.

همه ی این چند روز رو اکثرا نشستم و به در و دیوار و تک تک وسایل این خونه نگاه می کنم و همش به خودم می گم لحظه ی دل کندن از همشون نزدیکه،با دیدن هر کدوم اون وسایل یاذ رنج و زحمتی می افتم که برای خریدشون کشیدم.راستش یه جورایی انگار جون کندنم تو این خونه رو نمی بینم اما دلم برای وسایل می سوزه.

واقعیتش اینه که تو این زندگی روی خوشی و آرامش ندیدم اما دلم راضی نمی شه چیزایی رو که با خون دل جمع کردم از هم بپاشونم.مثل مورچه ای می مونم که دونه دونه و با زحمت و تلاش خونه ای رو ساخته و انبارشو برای زمستون که بتونه راحت باشه پر کرده اما الان که می خواد یه نفس راحت بکشه یه دفعه سیل بیاد و ماحصل عمرشو ببره.

دیشب داشتم برای خودم تو تنهایی اشک میریختم ،با خودم زندگیمو از اولش مثل یه فیلم مرور می کردم ، یاد این افتادم که بخاطرش حاضر شدم زندگیمو از تو زیرزمینی شروع کنم که حتی حمام نداشت،یاد کتک هاش افتادم که منه تازه عروسو شوکه می کرد،یاد اون روزی افتادم که مجبورم کرد برگردم به همون زیرزمین خونه ی پدریش تا اون دیگه پول اجاره خونه نده و بتونه خونه بخره و رفتارای خیلی زشت و زننده ی خانوادش باعث شد جر و بحثمون بشه و اون علارقم همه ی قول و قراراش دوباره منو که هشت ماهه حا مله بودم بزنه و من تو یه لحظه از اون خونه ی لعنتی اومدم بیرون و یک آن به خودم اومدم و دیدم در حالیکه هشت ماهه بار دارمو زمستونه و شب تاریک دارم مثل باد تو کوچه می دوم که دستش بهم نرسه که یک دفعه از پشت سر اومد و من رو با موهام گرفت و به طرف خونه ی مادرش کشید و همش می گفت امروز تو و این بچه رو می کشم و تو تمام این جریان خوانوادش داشتن می دیدن و نمی اومدن جلو وفقط با حرف می گفتن این کا رو نکن،گذشت من بخاطر بچه ی توی شکمم به اون زیرزمین برگشتم نه حمام داشت و حتی دستشوییش هم توی حیاط بود،چه قدر ازش خواستم بعد زایمان دست خالی نیاد بیمارستان اما دریغ از یه شاخه گل که بیاره بیمارستان.......

این ها تازه فقط خاطرات اول ازدواجمه!!!!!!!!اگه بخوام بنویسم مثنوی 70 من می شه.اینه که دلم فقط برای خونه و وسایل زندگیم می سوزه نه آدمی که این همه سال هم خونه بودیم با هم.

 

دلم برای خودم می سوزه،خیلیییییییییی





نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧