قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


چند روز پیش چند خانواده از اقوام من مهمان منزل ما بودند.از وقتی از سر کار برگشتم یک عالمه کار داشتم و تازه باید تدارک شام هم می دیدم.مهمانها هم گفته بودند عصر زود می یان .ساعت ده دقیقه به شش بود با این که به سرعت کار می کردم اما هنوز یه مقدار از کارام مونده بود.اون طبق معمول خواب بود .همون ساعت ده دقیقه به شش رفتم صداش کردم گقتم الان مهمانها میان پاشو یک کم هم به من کمک کن کارام تموم بشه.رفتم تو آشپزخونه و مشغول بقیه کارا شدم.یه دفعه با حالت خیلی بدی اومد و گفت حالا چیه ؟حالا من چی کار کنم؟ اینا رو گفت و رفت نشست روی مبل.من خیلی حرصم گرفت تو تمام مهمونی هایی که تو منزل ما برگذار می شه همه ی سعیم رو میکنم همه چی عالی باشه از غذا و دسر و پذیرایی هیچی کم نمی ذارم و خودمو هلاک می کنم آخر همه ی این زحمتا حتی یه دستت درد نکنه هم بهم نمی گه فقط می ره می خوابه و روشو ازم برمی گردونه .خلاصه منم گفتم هیچ کاری نمی خواد بکنی برو دوباره بخواب!!!!!!!!!

قهر کرد من هیچی نگفتم دوباره رفت رو تخت دراز کشید هیچ کمکی هم نکرد .کارام تموم شد ،پیش خودم گفتم مهمونا میان آروم می شه.مهمانها اومدن هفت هشت دقیقه گذشت اما از اتاق بیرون نیومد.من خون خونم رو می خورد .یهو اومد تو پذیرایی به سردی یه سلام کرد و دیگه لام تا کام حرف نزد .همه متوجه رفتار زشتش شدن من خیلی سعی کردم به مهمونهام خوش بگذره اما آبرومو برد.همه با نگاه های پر از سوال بهم نگاه می کردند.

از اون روز دیگه یک کلمه حرفم باهاش نزدم.





نویسنده : ; ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۸
کلمات کلیدی :آبروریزی




حدود 10 روزه با دختری سر یه مسئله ی پیش پا افتاده قهره،همش هم تهدید می کنه که باقی مونده ی شهریه ی مدرسه رو دیگه به حساب نمی ریزه و ته دل این بچه رو خالی می کنه که از سال دیگه نمی ذارم بری این مدرسه.من ساکت می مونم ،می دونم کوچک ترین حرف من باعث بد تر شدن اوضاع می شه،دختری با چشماش بهم می فهمونه که ازم توقع حمایت داره ،توی دوراهی سختی می مونم.دلم خیلی برای دختری می سوزه اون هیچ وقت مزه ی مهر پدری رو نچشید.من همش می گم بخاطر بچه ادامه می دم اما روابط اون دو تا هر روز بدتر می شه.

وقتی از دست دختری ناراحت می شه بهش می گه "تو ریخت و قیافه که نداری داری چاق هم می شی !!!!!!!!اینم از شانس منه که یه بچه ی این جوری داشته باشم"

برای آینده ی بچه ی بیگناهی که به دنیا آوردم خیلی نگرانم.

من تمام سعیم رو می کنم تا دختری کمبودی نداشته باشه ،از خواسته های خودم بخاطز دل کوچیک اون می گذرم اما توان من یه حد و مرزی داره،دیروز دختری رو بردم بیرون براش لباس و یه اسباب بازی و سی ذی خریدم تو راه برگشت بهم گفت من تو رو خیلی دوست دارم ،من فقط احساس شرمندگی کردم چون این ها همش وظیفه ی منه ،بخاطر ظلمی که در حق این بچه در انتخاب پدرش کردم عذاب وجدان دارم.





نویسنده : ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
کلمات کلیدی :عذاب وجدان




دارم سعی می کنم نه تنها تو ذهنم بلکه کلا تو زندگی روزمره ام هم بیاد داشته باشم که توی این زندگی فقط منم و دختری ،بعضی روزها یک نفر سومی هم هست که مثل سایه می آد و میره.

دیروز دختری رو بردم سینما و بعدشم پارک .راستش باید مشغولیت های بیشتری برای خودم و دختری فراهم کنم .دارم به رفتن به یک سری کلاس ها فکر می کنم اما امتحانات دختری و وقفه ای که تو درساش به خاطر مسافرت قبل از عید و بعدش هم تعطیلات عید ،ایجاد شده منو یه کم نگران می کنه .امتحانات نزدیکه و همیشه اولویت من درس دختری هست.

یه چیزی رو باید اعتراف کنم که برگشتن سر کار واقعا عالیه .

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩
کلمات کلیدی :سایه




دوباره روزای سرد و بی روح این به ظاهر زندگی شروع شد.

تکرار و تکرار و تکرار

تنهام و این تنهایی نمی دونم چرا تازگی ها این قدر بی رحمه





نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٧
کلمات کلیدی :دوباره تکرار