قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


بر طبق توافق روز پنج شنبه از ساعت هشت صبح تا جمعه هشت شب باید دختری رو پیش خودش ببره ،هر هفته یه ماجرایی داریم ما ،تا حالا فقط یک هفته اومده اون هم نه از پنج شنبه از جمعه و تازه بعدش هم که تا نصف شب بچه رو برنگردونده بود.

این هفته دختری باهاش تماس گرفت که ببینه کی می یاد ،گفته بود معلوم نیست.مجبور شدم چند روز بعدش خودم تماس بگیرم چون می خواستم پنج شنبه جایی برم.گفت فقط می تونه پنج شنبه بچه رو نگه داره .منم گفتم طبق توافق باید اون دو روز رو از بچه مراقبت کنی که شروع کرد به فحاشی .

خیلی ناراحت شدم ،اشکاغم مثل سیل روان بود.جوابش رو ندادم و گوشی رو قطع کردم.

آخرش هم اصلا نیامد بچه رو ببره .

چقدر سخته که سر مسئله ی بچه گاها مجبورم باهاش حرف بزنم.

دختری بهم گفت من حس می کنم تو و بابا من رو نمی خواهید.

الهی بمیرم براش.





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
کلمات کلیدی :بدقولی




همیشه اولین بار هر اتفاقی ، متفاوت و گاهی هم سخته .

دیروز اولین روزی بود که دختری باید تمام روز رو با پدرش می گذروند.

 

موقعی که داشتم آماده اش می کردم یک دفعه زد زیر گریه و به شدت گریه می کرد.بغلش کردم و برای چند دقیقه گذاشتم گریه کنه .بعدش همین طور که تو بغلم بود بهش گفتم بهم می گی چرا گریه می کنی ؟اونم در حالیکه اشکاش گوله گوله رو گونه هاش روان بود گفت دیگه نمی تونم ،می دو نستم بچه ام تو دلش غصه می خوره دیگه چیزی ازش نپرسیدم .بلاخره رفت و من داشت از پشت شیشه رفتنش رو تماشا می کرد و اشک می ریختم .بعد از این که گریه هام تموم شد با خودم گفتم این جوری نمیشه کتاب صوتی رو داشتم گوش می دادم و خونه رو حسابی تمیز کردم .حتی به سرم زد دکوراسیون رو عوض کنم اما تنهایی جابجا کردم وسایل ممکن نبود. کل جمعه رو تنهابودم،برای امروز دختری نهار پختم و براش انار دون کردم و با گلپر و نمک تو یخچال گذاشتم .

قرار بود دختری رو ساعت هشت شب برگردونه اما ساعت یازده و نیم آوردتش .دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که نکنه برش نگردونه .

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
کلمات کلیدی :اولین بار هر چیزی




 

 

روز دوشنبه همه چی تموم شد.

فکر نمی کردم سرانجام پانزده سال از بهترین روزای عمرم ،این باشه.

وقتی از مجتمع ق ض ا ی ی اومدم بیرون مثل بچه ای بودم که توی یه خیابون پر ازدحام گم شده ،برای چند لحظه حس کردم کل دنیا از حرکت ایستاده ،از خودم پرسیدم حالا چکار کنم؟ انگار تو اون لحظه شوک بزرگی بهم وارد شد.

بعدش کم کم خودمو جمع و جور کردم ،راستش داشتم همه س یعسم و می کردم که به خودم مسلط بشم .قطره های اشک تو کل مسیر خونه از چشمهام بی محابا فرو می ریختند.

حال اون موقع من گفتنی نیست.

دیروز داشتم برای خونه خرید می کردم ،موقع خرید یه حس بدی داشتم ،هر چند من اکثر مواقع خودم خرید خونه رو انجام می دادم اما این بار این حس که از این به بعد دیگه تنهای تنهام و مسئولیت همه چی به عهده خودمه من رو اذیت کرد .

انگار بین زمین و آسمون سرگردون موندم.واقعیت و خیال تو ذهنم قاطی شده .چشم هامو که برای خواب می بندم ،همش تو برزخم.

خیلی خسته ام.

 

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
کلمات کلیدی :پایان ماجرا




انگار هر چی به روزای آخر نزدیک می شیم،فشار و رنج و سختی بیشتر می شه.

با خودم فکر می کنم روزای آخر مثل نفس های آخره ....

زیر بار این همه فشار دارم له می شم.

بخاطر اطرافیان باید تظاهر کنم همه چی خوبه و من مشکلی ندارم اما تو دلم غوغاست.

دلم می خواد برم یه جایی از ته دل اون قدر فریاد بزنم تا بلکه کمی دلم سبک بشه .

باورش سخته که یه عمر زندگی این جوری از هم بپاشه.

برای من و دختری دعا کنید ،لطفا





نویسنده : ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۸
کلمات کلیدی :روزای آخر