قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


روزای سختی رو می گذرونم.خیلی سخت...

نمی دونم چکار باید بکنم ،هر لحظه تو فکرم یه برنامه ای می ریزم و چند ثانیه بعد کنسلش می کنم.نمی دونم باید بمونم و همین جوری ادامه بدم یا برم و قانونا اقدام کنم.

حدود دو ماه و نیمه که اصلا با هم کاری نداریم و حتی یک کلمه حرف هم نمی زنیم.اونم هیچ پولی بابت مخارج خونه نمی ده هر چند که چند باری با میسج یا توسط بچه ازش خواستم.می گه تو دیگه هیچ ارتباطی به من نداری .حتی دیشب وقتی دختری لباسایی رو که براش خریده بودم برده نشونش داده ،گفته به درک که خریده من یک ریال هم نمی دم.

من همه ی سالهای زندگی مشترک رو کار کردم،اما چون خرج دختری و خونه و پوشاک خودم و دختری می شد پس اندازی ندارم.هر چی فکر می کنم نمی تونم برگردم خونه ی والدینم و بخوام با اونا زندگی کنم.دارم زجر می کشم و دندون به جگر میذارم.از روی ناچاری مثل یه سربار تو خونه ای که بهم علنی می گه براش مثل یه زن توی خیابون هستم ،زندگی می کنم.

همش این شعر تو سرم می پیچه:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩
کلمات کلیدی :روزای سخت




چند روز پیش یه جایی مولودی دعوت بودیم.با دخترک رفتیم موقع برگشتن بدجوری افتادم توی یه جوی آب عمیق ،زانوم به شدت خورد به جدول لب جوی،دلم ضعف رفت با عجله در حالیکه داشتم از درد می مردم خودم رو جمع و جور کردم و به دختری که با نگرانی همش می پرسید چی شده گفتم هیچی نشده ،خوبه که شب بود و اون قسمت خیابون تاریک بود تقریبا هم نردیک خونه بودیم.با درد وحشتناک بلاخره رسیدیم خونه .زانوم بدجوری ورو کرده بود.بی اختیار اشکام سرازیر بود.اون خونه نبود.صبح که شد با آژانس در حالیکه فقط دختری همراهم بود رفتم بیمارستان .بعد از عکس برداری خدا رو شکر شکستگی نبود ولی دکتر گفت اصلا نباید روش راه بری تا چند روز.

در مدتی که من برای معاینه و عکس برداری پیش دکتر بودم،دختری به باباش زنگ زده بوده و ماجرا رو تعرف کرده بوده ،اونم فقط گفته بوده حیف شد که نشکسته!!!!!!!!!!!!!

تو تمام مدتی هم که خونه مامانم بودم اصل سراغی از ما نگرفت.دیشب با دختری برگشتیم خونه و باز اون نبود.

همش دارم فکر می کنم چرا تابحال متوجه این همه سنگدلیش نشده بودم.

با حرفاش بدجوری خنجر به قلبم می زنه.....





نویسنده : ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
کلمات کلیدی :خنجری از جنس حرف




بیش تر از یک ماهه که هیچ کاری به کار هم نداریم .تا چند وقت پیش حاضر بود یه بخشی از حق و حقوق منو بده و جدا شیم اما دو روز پیش آب پاکی رو ریخت رو دستم و گفت یک ریال هم نمی ده و اصلا براش مهم نیست سر من و بچه چی می آد و حتی اگه مجبور بشیم تو خیابون چادر بزنیم اون می آد و بی اعتنا از کنارمون رد می شه،گفت من براش با یه زن تو خیابون هیچ فرقی ندارم .خیلی حرفا بهم زد .اشکای لعنتی من قطع نمی شد ،تو تمام اون مدت که این حرفا رو می زد فقط با خودم فکر می کردم کاش تو زندگی این قدر صادق نبودم و از همه ی خواسته هام نگذشته بودم.کاش کاری کرده بودم که موستوجب همچین ظلمی بود.

خیلی خیلی سخته که بعد از این همه سال زندگی و کار کردن بیرون خونه که من فکر می کردم برای ساختن زندگیمونه نه فقط زندگیش،حالا باید با دست خالی برگردم به خونه ی والدینم. 

 

دلم پر درده.





نویسنده : ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱۱
کلمات کلیدی :دلم پر درده




حدود دو هفته است که اصلا باهاش حرف نمی زنم .از سر کار که برمیگردم میرم تو اتاق و خودمو حبس میکنم.

دیشب سر یه مسئله مالی مجبور شدم برم باهاش حرف بزنم.همش از چیزهای نامربوط به قضیه حرف می زد و به من و خانوادم توهین می کرد منم صبر تموم شد و گفتم همه ی نسبتهای ناروایی که به ما دادی لایق خودته .اومد سمتم که منو بزنه داشت داد میزد بچه از خواب پرید و با حالت وحشت زده از اتاق اومد بیرون .اون منو محکم هل داد و من افتادم رو میز شیشه ای وسط سالن.بچه بهش التماس می کرد بابا تو رو خدا مامانو ول کن....

 

من اومدم تو اتاق تموم تنم می لرزید حتی از درون داشتم می لرزیدم .دیدم بچه هم اومد تو اتاق و اونم داره می لرزه و نفسش به شماره افتاده ،بند دلم پاره شد رفتم بغلش کردم قلب کوچکش مثل گنجشکی که از دست شاخین فرار کرده تند تند می زد.

 

برای من و فرشته کوچک و بی پناهم دعا کنید بتونیم خلاص بشیم.





نویسنده : ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
کلمات کلیدی :توحش