قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


تو این مدت یه سری اتفاقات افتاده این قدر پشت سر هم بوده و شوک آور که نتونستم بنویسم .چند روز پیش موقع گرفتن کارنامه دختری بود برای اولین بار من نرفتم و از چند روز قبل دختری به باباش گفته بود که با هم برن،روز مقرر دختری بهم تلفن کرد و داشت گریه می کرد ،گفت باباش نمی ره کارنامه رو بگیره،من گفتم گوشی رو بده بهش اما اون گفت با من صحبت نمی کنه!بلاخره با اصرار دختری گوشی رو گرفت من گریه می کردم و اون می گفت خودت برو . در نهایت رفت .بعدش تو خونه بهد از 3 ماه با هم حرف زدیم خیلی عوض شده .دیگه نمی شناسمش .داشت برام شزط و شروط می ذاشت اونم شروط عجیب :
اول این که سهم من از خونه رو به هیچ وجه حاضر نیست بده.

دوم این که من فقط باید بهش بگم چشم!!!!!!!!!!!

سوم این که می خواد بره اطراف تهران زندگی کنه و من نباید هیچ مخالفتی بکنم،حتی وقتی من گفتم پس کارم چی می شه ،مدرسه ی بچه چی می شه باز حرف خودشو زد.جایی رو هم که اسم برد واقعا جای زندگی نبود

چند تا شرط و شروط دیگه رو هم گفت.

خیلی جالبه کل ماجرای قهر و دعوای ما با اشتباه اون شروع شده و حالا تازه برام شرط هم می ذاره.

وقتی این حرفا رو می زد من مسخ شده بودم باور کنید لالمونی گرفته بودم اونم فکر کرد موافقم ،اومد تو بغلم ،دیگه نتونستم طاقت بیارم مثل ابر بهار گریه می کردم تمام صورتم از اشک خیس بود .سفت تو بغلم گرفتمش می دونستم این آخرین باره

اون روز اون رفت سر کار با همون خیال خوش خودش،من بعد از رفتنش از اضطراب و دلشوره به حال مرگ افتادم قلبم به شدت می زد و نفسم بریده بود ،نمی دونم 7 تا یا 8 تا قرص پرو .پرا.نول خوردم اما تپش قلبم که همراه با گریه شدید بود قطع نشد.

فردای اون روز دوباره همون حال رو داشتم .حتی تو خیابون و سرکار هم اشکم مثل سیل می ریخت.بهم زنگ زد منم ماجرا رو بهش گفتم .گفتم با این که تو شروع کننده این ماجرا بودی حداقل اینه که دیگه برای من شرط نذاری و به قولت عمل کنی در مورد سهم من از خونه اما خیلی راحت گفت اصلا ولش کن تصمیم قبلیت مبنی بر رفتن و ادامه بده ،یه کم دیگه که حرف زدیم گوشی رو قطع کردو دیگه جواب تلفنم رو نداد بیش تر از 1000 بار بهش زنگ زدم و مسیج دادم اصلا جواب نداد .مثل دیوونه ها زجه می زدم و همش شمارشو می گرفتم ،نمی دونم چرا واقعا نمی دونم اما تو اون حال حاضر بودم هر کاری بکنم برگرده اما حتی جواب التماسهام رو هم نداد.

 

 

امروز دارم اسباب کشی می کنم.من و دخترم داریم یه مرحله سخت از زندگی رو می گذرونیم.خونه ی جدید قابل مقایسه با خونه ای که توش زندگی می کردیم نیست اما ما باید باید باید قوی باشیم.

لطفا برامون دعا کنید .





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢
کلمات کلیدی :اسباب کشی




تا چند روز دیگه از اون خونه می روم.خونه ای که یه روزی چقدر ذوق داشتنش رو داشتم.خونه ای که عاشق پنجره ی رو به پارکش بودم.

دلم پر درده.

وسایل رو که دارم جمع می کنم و تو کارتن می ذارم انگار یکی قلبم رو گرفته تو مشتش و داره فشارش می ده،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برای تنها شدن و جدا زندگی کردن این وسایل لعنتی رو که تک تکشون تو رو یادم می یاره رو جمع کنم.

خیلی تنهام،کاش حداقل دور و برم این قدر خالی نبود تا تلخی این رفتن این قدر عذابم نمی داد.

هیچ قدمی برای با هم بودنمون بر نداشت ،هیچ تلاشی نکرد ،فکر نمی کردم این همه سال زیر یه سقف زندگی کردن رو بشه این قدر آسون به فنا داد.

دخترک بی دغدغه وسایلاشو می آره تا اونا رو هم جمع کنم دلم آتیش می گیره از این که نمی دونه چه بلایی داره سرمون  می آد.

دیشب دوباره خوابشو دیدم،داشتیم حرف می زدیم ....دلم دیوونه ی من براش تنگ شده.......... 





نویسنده : ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۸
کلمات کلیدی :رفتن




دیروز بعد از نهار رفتم یه کم بخوابم.خوابم برد ،تو خواب دیدم رفتم روبروش وایستادم دارم بهش می گم آخه این جوری که نمی شه ادامه داد چرا نمی یایی تکلیف خودمون رو روشن کنیم .اما اون گفت برو بابا و خواست بره که من با دو تا ذستم دست هاش رو گرفتم،خیلی بهش نزدیک بودم ،اشک تو چشام جمع شده بود بهش گفتم تو کی این همه عوض شدی؟اون همین جور بی حرکت وایستاده بود .یهو بغلش کردم گفتم حداقل بذار گاهی چند دقیقه بغلت کنم.

 

وقتی از خواب بیدار شدم خیلی بی قرار بودم.می دونم خیلی دیوونگیه اما واقعا این بلاتکلیفی روح و روانم و بهم ریخته.خیلی سخته ،خیلیییییییییییییییی





نویسنده : ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱
کلمات کلیدی :رویا