قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


فقط یه مدت خیلی کوتاه به اندازه ی چند روز بعد از برگشتن من و دختری یه کم رفتارش خوب شد ،از اون به بعد هر روز یه بهونه پیدا می کنه و حسابی دلمو می شکنه.همش هم اون مسئله ی مالی رو پیش می کشه .واقعا تعجب می کنم چرا وفا به عهد و قولی که خودش سالها قبل داده این قدر براش سخته.

من وقتی تصمیم گرفتم برگردم با خودم عهد کردم برای بهتر شدن شرایط خیلی سعی کنم و دارم این کار رو با صبوری می کنم اما خیلی دلم می سوزه که وقتهایی که هست همش باید دم افطار اشک من رو در بیاره.

موقع هایی که خونه باشه یا توی ماشین باشیم اصلا حرف نمیزنه ،انقدر جو سنگینه که فقط تو دلم آرزو می کنم زودتر موفع رفتنش به سرکار بشه و من یه نفسی بکشم .بارها شده مثلا توی ماشین با کلی ذوق ذارم براش یه مسئله ی جالب رو که جایی خوندم یا توی اخبار شنیدم تعریف می کنم اما واکنشش دقیقا مثل یه تکه سنگه!اون موقع است که بغض می خواد خفه ام کنه و لال می شم.یکبار قبلا ازش پرسیدم موقع رانندگی چرا این قدررررررررر خشک و سفتی ؟گفت حواسم پرت می شه!!!!!!!!! جالبه که این آدم فقط اگه با من حرف بزنه و یا مثلا در مقابل حرف من عکس العمل نشون بده حواسش پرت می شه و اگر نه موقع صحبت کردن با موبایل و افراد دیگه مشکل نداره.شاید این حرفا برای خیلی ها مسخره به نظر بیاد ولی اگه همدرد من باشی می فهمی که خیلی تلخه آرزو کنی وقتی تو ماشین با همسر و بچه ات هستی لبخند رو لبتون باشه نه این که دائم دلت شور بزنه مبادا بجه در ماشین رو محکم ببنده ، مباذا بچه یه چیزی دلش هوس کنه ، مبادا یه راننده ی دیگه بخواد ازش سبقت بگیره یا هزار مبادای دیگه..........

با رفتاراش هر روز بیشتر منو تو منگنه می ذاره،شبا اصلا نمی تونم راحت بخوابم ،همش احساس می کنم روحم و غرورم هرروز شکسته تر می شه و تو خودم مچاله می شم.وقتی بهش پیشنهاد رفتن پیش مشاور رو می دم انگار بهش ناسزا گفتم بهم می گه تو چرا توقع داری من برای بهبود اوضاع سعی کنم !!!!!!!

دعا ی این روزای من اینه که خدا بهم صبر بده و خودش هر طور صلاح می دونه نجاتم بده.دیگه طاقت دیدن دوباره ی اشکها و قلب درد مادرم رو ندارم .پس فقط باید سکوت کنم و تو دلم بگم کاش بر نگشته بودم.......  

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٦
کلمات کلیدی :سکوت




تغریبا یک ماه می شه که چیزی ننوشتم.راستش واقعا لال شده بودم .می اومدم و نگاه می کردم به وبلاگ هزار تا حرف تو دلم بود ،هزار تا نگفته داشتم که به هیچ کس نمی تونستم بگم ،اما نوشتنم نمی اومد.انگار ذهنم بلاک شده بود.

بعد از برگشتن من و دختری به اون خونه ،اون چندان روی خوشی بهم نشون نداد چون شرط من برای برگشتنم به خونه دو چیز بود ،یکی این که ایشون اخلاق و رفتارش عوض بشه و یک کم به زن و بچه اش محبت کنه و یکی این که به قول مالی که از مدتها قبل داده بود وفا کنه .ایشون البته شرط اول رو مثل آب خوردن قبول کرد ولی سر مطلب دوم کلی چک و چونه زد ولی من که اون روی ایشون رو دیده بودم که در شرایط سخت اصلا فکر نمی کنه این کسانی که داره تحت فشار می ذارتشون بلا خره رن وبچه اش هستن،کوتاه نیومدم و این شد دلیل این که ایشون بعد از برگشتن ما روی خوش بما نشون نده.اما من صبوری کردم با خودم گفتم حالا که برگشتم باید بجنگم برای موندن و درست کردن اوضاع ،خیلی جاها غرورمو زیر پا گذاشتم و از خودم گذشتم ،اما تاسفانه اون آدم عوض نشد .نمی دونید چه حالی دارم ،هر کس ازم می پرسه اوضاع چطوره می گم خوووووب ،اما تو دلم خونه .دخنم و بستم و دردم رو فقط میریزم تو دلم.

اصلا نمی فهمم چرا خواست ما برگردیم وقتی هیچ تغییری نکرده و وقتی مثل قبل هیچ علاقه ای از خودش نشون نمیده.

من تا آخر عمرم رنجی رو که تو اون مدت خودم و خانوادم کشیدن از یاد نمی برم .

رفتارش با من که هیچ با دختری هم خیلی بده.اکثر اوقات ما رو مسخره می کنه حتی ادای حرف زدنمونو در می آره .منتحمل می کنم اما دختری که حالا نوجونه براش سخته و همش می آد پیش من و یواشکی با بغض می گه بابا چرا اینطوری می کنه.

 

لطفا لطفا لطفا مثل من که دم افطار همه ی کسانی رو که وبلاگشونو می خونم به اسم نام می برم و دعا می کنم ، شما هم من و دخترم رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین. 





نویسنده : ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢
کلمات کلیدی :روزگار من