قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


زندگی من و دختری با بقیه مادر و دخترها فرق می کنه .من و دختری یه جورایی تنها زندگی می کنیم و فقط 3/1 روزهای ماه یه کس دیگه که مثلا عضوی از اون خونه هست حضور داره که همون تعداد محدود روز ها هم معمولا بیرون از خونه سرش به کار خودش گرمه.

این زندگی دو نفره من و دختری هر چند گاهی اوقات باعث یه بغض گنده تو گلوم می شه اما من اون بغض رو فرو می دم و سعی می کنم دختری ناراحت نشه.با هم سینما می ریم ،با هم مهمونی می ریم،با هم خرید می ریم و بعد از یه خرید حسابی با هم می ریم رستوران و دختری آزاده هر چی می خواذ سفارش بده،با هم کلاس می ریم،با هم با تبلتش بازی می کنیم و سعی می کنیم تو بازی رکورد هم رو بشکونیم اما از همه عالی تر اینه که ما هر دو عاشق کتاب خوندن و کتاب خریدن هستیم .شبا تا دیر وقت دوتایی تو سکوت کتاب می خونیمو لذت می بریم .یه چراغ مثل چراغ معدنچی ها داریم که شبا با نور اون کتاب می خونیم و بدون این که لازم باشه از جامون بلند بشیم هر وقت خسته شدیم خاموش می کنیم و می خوابیم.

دختری خیلی خیلی مهربونه .من اما نمی دونم چرا نمی تونم علاقه ام رو اون طوری که واقعا هست بهش ابراز کنم .

خدا رو شکر که دختری هست. 





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳۱
کلمات کلیدی :زندگی من و دختری




همش سعی می کنم به خودم بقبولانم که نقش اون توی زندگی من در حد یه اسم توی شناسنامه است،آسون نیست واقعا آسون نیست .گاهی وقتا موقعی که خوابه یواش می رم تو اتاق و از دور نگاش می کنم ،آرزو می کنم کاش بجای همخونه واقعا همسرم بود.دلم پر می زنه برای این که کاش پناه خستگی هام بود ،کاش من این قدر تنها نبودم ،کاش یه گوشه ی ذهنش که همیشه پر از دغدغه های جور و واجور هست درگیر من و احساسم بود.اما این ها همه در حد ای کاش باقی می مونند.

همه ی این کاش ها وقتی عذاب آورتر می شن که اون توقع داره من کاملا مطسعش باشم و توی همه کارها ازش کسب تکلیف کنم و طبق گفته ی همیشگیش هیچ وقت از یادم نره اون مرذه و من زن! حتی برای رفتن به خونه ی اقوام درجه یک خودم هم با این که گفته به هیچ وجه منو همراهی نمی کنه اما من و دختری می تونیم بریم ،باز هم هر دفعه ازش کسب اجازه کنم.

من همه جا مجبورم با دخترم تنها برم،این خوشایند نیست .من هیچ وقت موقعی که اون خونه باشه بیرون نمیرم و تنهاش نمی ذارم .همیشه غذام آمادست و در حد معقولی خونه و زندگیم مرتبه .به تمام تکالیف درسی دختری به تنهایی می رسم و پدرش معمولا فقط برای ثبت نامش اون هم یکبار اول سال به مدرسه دختری می ره...

من همیشه ازش ترسیدم و حالا دختری هم متاسفانه همین حس رو داره .اون در مورد پوشش ما،در مورد رفتار و گفتار ما،در مورد خنده و گریه ما به خودش حق تصمیم گیری می ده ،تازه جالب این جاست که فکر می کنه خیلی هم به ما آزادی داده!

دلم گرفته بود هر چی به ذهنم رسید نوشتم ،اگه ننویسم چه کنم؟





نویسنده : ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
کلمات کلیدی :کاش




چند روز قبل دختری بهم گفت مامان می دونی فلان روز چه روزیه ؟می دونستم اما اصلا دلم نمی خواست کسی اون مناسبت رو یادش باشه .سالگرد هم قفس شدنمون!

بخاطر دل دختری و بخاطر این که فکر کنه ما یه خانواده عادی هستیم تصمیم گرفتم کیک بپزم و کادو بگیرم تو دلم داشتم آرزو می کردم سال دیگه یه جشن واقعی داشته باشیم بمناسبت سالگرد هم نفس شدن .

همون روز بر حسب اتفاق پدر و مادرش مهمانمون شدن.

بعد از شام ،کیک و چای آوردم ،ظاهر کیک شبیه کیک های قنادی شده بود.مامانش پرسید کیک برای چی خریدید .من گفتم نخریدیم من و دختری همین جوری درست کردیم .اما دختری در گوش مامان بزرگش گفت که مناسبتش چیه .مادرش تبریک گفت ،اون هم هیچی نگفت و حتی نگاهشو از تلویزیون نگرفت.

پدر و مادرش رفتند.

دختری با ذوق کادویی رو که بدقت قایم کرده بود تا سورپرایزش کنه آ ورد،همون طوری که به ماهی های عزیزش غذا میداد گفت این برای چیه؟دختری با تعجب گفت وا بابا!!!!!!!

بلاخره افتخار داد و کادو رو باز کرد .با سردی هر چا تمام تر گفت "دست شما درد نکنه"

 

دختری فرداش موقعی که تنها شدیم می گه مامان تو خلی .

من دارم فکر می کنم ببین درجه حماقت من چقدره که این بچه هم به زبون اومد.

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
کلمات کلیدی :سالگرد




این روزها زندگی به روال عادی و همیشگی خودش در جریانه.

هر وقت از چیزی دلم می گیره همش یاد این حرفش می افتم که "من همینم که هستم ازم هیچ توقعی نداشته باش "،اولش با خودم فکر کردم اگه من از اون توقعی نداشته باشم پس از کی باید داشته باشم؟اما تو این مدت ذارم حسابی تمرین می کنم به همینی که هست عادت کنم و توقع نداشته باشم.

قبلا ها موقعی که می اومد خونه براش از کارایی که تو مدت نبودش کرده بودیم یا اتفاقاتی که افتاده بود تعریف می کردم اما حالا دیگه اگه بپرسه چه خبر به گفتن این جمله که خبر خاصی نیست اکتفا می کنم.

دختری رو وقتی که فیلم جدیدی اکران می شه به سینما می برم با هم تنهایی به کافی شاپ یا رستوران می ریم برای خرید دو تایی می ریم ،به مهمونی دوتایی میریم و اون همراهیمون نمی کنه ،تغریبا همه جا من و دختری تنهایی می ریم.با خودم فکر می کنم وقتی دختری بزرگ بشه فقط از بیرون رفتن با من خاطره داره.

هیچ گلایه ای نمی کنم .حتی اصلا و ابدا بروز نمی دم که مثلا ناراحتم یا اوضاع بر وفق مراد من نیست.این طوری راحت ترم وقتی گفتنش دردی رو دوا نمی کنه نگفتنش لااقل باعث می شه بحث و دعوایی هم راه نیفته

 





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۳
کلمات کلیدی :این روزها