قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


 

 

نه همین غمکده ای مرغک غمگین قفس است

گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است

تا پر وبال تو و راه تماشا بسته است

هر کجا هست، زمین تا به ثریا قفس است





نویسنده : ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
کلمات کلیدی :قفس




از همون روز که دختری رو بردیم دکتر تا حالا یک کلمه حرف هم باهاش نزدم. اون هم که انگار از خدا خواسته !کلا همه ی مسئولیت زندگی رو انداخته رو دوش من و خودشو راحت کرده .

خرجی خونه رو هم نمی ذاره و پول کلاس های دختری رو هم نمی ده .دختری چند تا کتاب کمک درسی و سی دی آموزشی لازم داشت که هزینه ی اون ها رو هم نداد.

چند وقت پیش دیدم این طوری نمی شه به دختری گفتم باهاش تماس بگیره و ازش بخواد این هزینه ها رو پرداخت کنه ،خیلی راحت برگشته به دختری گفته ندارم!!!!!!!!!! در حالیکه همون چند روز پیش ماشینش رو برای چندمین بار در چند ماهه اخیر عوض کرد بعدش هم گوشی رو روی دختری قطع کرده بود.منم خیلی عصبی شدم بهش زنگ زدم و بحثمون شد و در نهایت این بار من گوشی رو روش قطع کردم.چند روز بعد یه مبلغ ناچیزی به حسابم ریخته بود.واقعا از این توهینش ناراحت شدم .

راستش از پس هزینه ها بر اومدن آسون نیست اما خدا رو شکر من تا حالا به مشکل اساسی بر نخوردم اما قبول مسئولیت یه بچه تو این سی به تنهایی واقعا سخته .

چندین روز پیش رفتم کارنامه ماهیانه دختری رو گرفتم مشاور مدرسه داشت از این که تو این سن چقدر مهمه که پدر ها دخترهاشون رو در آغوش بگیرند و بهشون محبت کنند می گفت و چشمهای من پر از اشک بود.کاش لااقل برای دختری یه پدر خوب بود .متاسفانه دختری افت شدیدی تو درساش کرده و من می دونم مقصر ما هستیم.

از این که این طوری تو گل گیر کردم و دست و پا می زنم عذاب می کشم.

لعنت به این ترس .می ترسم .از این که بعدش چی می شه.





نویسنده : ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
کلمات کلیدی :این روزهای ما




حدود ده روز پیش دختری برای معاینه سالانه پیش روانپزشکش وقت داشت .وقت گرفتن از دکتر دختری خودش پروژه ایه چون به سختی وقت میدند تازه تا روز مقرر هم همش باید پیگیری بشه تا هم وقت فیکس بشه هم کنسلی پیش نیاد و .... که من خودم با جدیت این پیگیری ها رو انجام داده و می دهم
تنها مسئله ای که باقی می مونه رفتن به مطب هست که راهش متاسفانه دور و بد مسیره
از چند هفته قبل به پدر دختری روز مقرر رو گفتم .می دونستم که اون جا مثل همیشه چند ساعتی معطل می شیم اما چاره ای نیست .سالی یک باره.اما متاسفانه اون دقیقامثل سال گذشته  برخورد بدی اون جا از خودش نشون دادند و غر و لند کرد و اصلا گذاشت از مطب رفتند بیرون و بعدش من باهاش تماس گرفتم که برگرده چون دکتر با والدین هم صحبت می کنند .وقتی برگشت با وجودی که صندلی کناری من خالی بود رفت و کنار یه خانم دیگه نشست.

حال بدی داشتم.مسئولیت یک بچه خیلی سنگینه و من به تنهایی تمام مسئولیت دختری رو متقبل می شم و انجام می دم و برای همین همراهی کوچک اون این طوری برخورد می کنند.این شد که وقتی رفتیم داخل اتاق پزشک با اولین کلمه ای که از دهانم خارج شد سیل اشکم روانه شد و واقعا نتونستم خودم رو کنترل کنم .

نتیجه این شد که بعد از این که من نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم ، از دکتر خواهش کردم اجازه بدن چند دقیقه اتاق رو ترک کنم . از اتاف که خارج شدم سریع رفتم بخ سمت راه پله ی مطب .اون جا یه پنجره داره .پنجره رو باز کردم و دستم و گرفتم جلوی دهنم تا صدای گریه ام رو کسی نشنوه .بعد از چند دقیقه برگشتم به اتاق دکتر و دیدم فقط دختری و دکتر توی اتاق هستند و اون هم اومده بیرون و رفته سر جای قبلیش نشسته و بعد که من به اتاق برگشتم دکتر برای من دارو نوشتند و موقع خداحافظی وقتی بخاطر این که نتونستم خودم رو کنترل کنم از دکتر عذر خواهی کردم ایشون گفتند بهتره بیش تر از این که ناراحت این موضوع باشم به فکر وضعیت روحی خودم باشم .

متاسفانه دکتر در مورد دختری هم گفتند که افسردگی داره و براش دارو نوشتند.

 

این آدم داره من و دختری رو دیوانه می کنه .

از اون روز یک کلمه هم باهاش حرف نزدم .اون هم تا می تونه خونه نمی یاد.





نویسنده : ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
کلمات کلیدی :حال و روز من و دختری