قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


امسال اولین عید بعد از جدایی است.

دلم می خواست تو هونه ی خودم و با دخترم تنها باشم اما بخاطر دختری به منزل پدری رفتیم و یر یال تحویل اون جا بودیم .متاسفانه علارقم این که لحظات تحویل سال همیشه برام خیلی خاص بودند اما امسال هیچ لذتی از اون لحظات نبردم چون مجبور بودم تظاهر کنم خوبم.دلم می خواست تنها بودمو همه ی بغضی که از اتفاقات تلخ و باورنکردنی این سال داشتم و به صدای بلند و از ته دل زار می زدم.اما همه رو تو دلم ریختم و آروم و ساکت مثل این که هیچ اتفاقی نیفتاده نشستم و سکوت کردم .

موقع رفتن به خونه ی اقوام برای عید دیدنی دلم پر درد بود ،عید دیدنی رفتن به تنهایی خیلی زجرآوره وقتی همه ی مردمو می بینی که پدر و مادر و بچه ها با خوشحالی سوار ماشین می شن برن مهمونی اما تو فقط برای این که به تظاهر برای خوب بودن اوضاع ادامه بدی مجبوری بری.

تو مهمونی ها و دید و بازدیدها جای خالیشو حس می کردم.

مثل این می مونه که یکدفه یه بخش بزرگی از خاطرات آدم نابود بشه و حس کنی یه بخش از زندگیت بکلی محو شده و تو موندی وسط زمین و آسمون.

دختری کل روزای عید و قبل از اون رو منتظر خبری از پدرش بوذ اما متاسفانه هیچ خبری نشد.

آخرین روز تعطیلات جمعه بود ،دم اذان مغرب دلم حسابی گرفته بود ،دختری هم همسنطور .بهش گفتم می خوای به بابات زنگ بزنی ؟اولش شوکه شد و بعدش بخاطر دل من گفت نه اما کاملا معلوم بود دلتنگه .بهش گفتم زنگ بزن.تو دلم غوغ بو که نکنه دختری رو برنجونه .اما وقتی دختری زنگ زد فقط یه کم گلایه کرده بود که دختری چرا بهش زنگ نزده و وقتی دختری گفته بوده تو چرا بهم زنگ نزدی گفته بوده خب آخه من فکر کردم مزاحمت می شم!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بلاخره دختری بعد از حدود چهار ماه هفته پیش پدرش رو دید.





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
کلمات کلیدی :اولین عید تنهایی