قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


از اون موقعی که به تنهایی باید بار زندگی رو بدوش بکشم ،از یه سری چیزها که خیلی ها حتی یک بار هم بهشون توجه نکردن می ترسم .مثلا می ترسم از این که رخنه ای کف حمام یا سرویس بهداشتی ایجاد بشه و خدای نکرده باعث بشه سقف طبقه پایین نم بکشه ،مثلا می ترسم که اف اف خراب بشه ،مثلا می ترسم که کولر ایرادی پیدا کنه ،مثلا موقعی که یک دفعه دیدم از زیر سینک آشپزخونه آب راه افتاده نزدیک بود سکته کنم ،مثلا اون روزی که طوفان شد همش خدا خدا می کردم که باد شیشه های خونه رو نشکونه .....میدونید چرا ،چون انجام و تعمیر این جور چیزا تو خونه نیاز به وجود یه مرد داره.من اما تنهام ،تنهای تنها

فقط خدای مهربون رو دارم که البته هر روز و هر لحظه ازش سپاسگزارم که تو شرایط سخت تنهام نمی ذاره و تا همین جا هم فقط به کمک خدا بوده که دوام آوردم.

خدایا تو رو هزاران بار شکر بخاطر معجزاتی که هر روز در زندگی ما پیش می یاد و ما حتی متوجه شون هم نمی شیم.





نویسنده : ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٧
کلمات کلیدی :من و ترس هام




تا آخر خرداد ماه چیزی نمونده ،این دقیقا یعنی رفتن و دل کندن من از خونه ی محبوبم .

همخونه سابق دائما یادآوری می کنه که محاله بذاره من و دختری حتی یک روز بیشتر هم توی اون خونه بمونیم.

آگهی فروش خونه فردا توی روزنامه چاپ می شه .از این که غریبه ها برای دیدن و برانداز کردن خونه ی من واردش بشن و به تمام جاهاش سرک بکشن متنفرم و حالم واقعا بد می شه .

روزا سر کار توی سررسیدم پلان خونه رو با جزییاتش می کشم و جای تک تک وسایل رو مشخص می کنم ،خودآزاری مزمن گرفتم .

بعضی روزا که تو خونه راه می رم به خودم می گم یادم باشه موقع رفتن از این خونه با گوشه گوشه اش خداحافظی کنم.

این روزا وقتی از سر کار برمی گردم خونه همش به خودم یادآوری می کنم که آخرین روزای زندگیم تو این خونه است....

رفتم و چندین جا رو برای اجاره دیدم ،قیمت ها خیلی بالاست ....

از اثاث کشی وحشت دارم.

لطفا منو در دعاهاتون یاد کنید

 





نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٤
کلمات کلیدی :رفتن




چند روز پیش داشتم یه برنامه ی تلویزیونی رو تماشا می کردم .یه قسمتش خیلی خنده دار بود و یکدفعه با صدای بلند خندیدم اما یک دفعه وسط خنده ام انگار یه ترمز قوی تو مغزم کشیده شد و خنده رو لبم ماسید،تو اون لحظه دلم برای خودم که قبلا ها خنده هام نقاب برای مخفی کردن غم هام نبود تنگ شد .یک مرتبه دلم خواست یادم بیاد که خنده بی دغدغه از ته دل یعنی چی.

هنوز خنده هام درد می کنه.





نویسنده : ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱۱
کلمات کلیدی :خنده ی دردناک