قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


برای ثبت نام دختری به مدرسه اش رفتم که متوجه شدم هم خونه سابق مبلغ نسبتا زیادی از شهریه سال قبل دختری رو نپرداخته و حسابدار مدرسه هم اصلا حاضر نبود که به پدر دختری تلفن بزنه و ازش بخواد بیاد تصویه کنه چون یک بار که تماس گرفته بوده کلی بهشون توهین کرده بوده .بنابراین فقط می تونستند به من که حالا برای ثبت نام اومده بودم فشار بیارن .راستش هزینه مدرسه دختری زیاده اما چون مدرسه ی خوبیه تصمیم گرفتم باز هم همون جا ثبت نامش کنم اما دیگه این خیلی بی انصافی بود که تاوان امضای پدرش بابت شهریه سال قبل رو هم من بدم.خلاصه با تمام مشکلاتی که بود بلاخره بدهی سال قبل رو تصویه کردم و امسال رو هم ثبت نام کردم البته ناگفته نماند که من هم یکبار سر این موضوع به همخونه سابق تلفن زدم که تا موضوع رو گفتم شروع کرد به فحاشی و من گوشی رو قطع کردم ،اما بحثم سر اینه که هم خونه سابق اونقدر اعتماد بنفس من رو پایین آورده بود که برای همه کارم بهش وابسته بودم اما حالا خیلی قوی شدم و سعی می کنم همه ی کارام رو خودم انجام بدم و این حس خیلی خوبیه!

خدایا شکرت که تو همه ی کارام بهم کمک می کنی





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۱
کلمات کلیدی :حال خوب




دیروز ساعت 8 شب قرار بود بریم بنگاه تا کار فروش خونه انجام بشه .من و داییم و آقای خریدار رفتیم اونجا اما خبری از هم قفس سابق نشد .هر چی بهش زنگ زدیم تلفنش رو روی حالت پرواز گذاشته بود و امکان برقراری تماس باهاش نبود .به آقای خریدار گفتم برگردیم خونه و به محض این که هم قفس آمد بهشون خبر بدم .دلم خون بود ،اشکام مثل سیل رو صورتم روان بودند .داییم می گفت این قدر خودتو عذاب نده اون از اولش هم نمی خواسته بیاد،اما من دائم داشتم شمارشو می گرفتم و اشک می ریختم ،تا این که بلاخره ساعت 8:40 شب گوشیشو با صدای خواب آلوده جواب داد و گفت خواب موندم !تو اون لحظه قلبم داشت از تپش می ایستاد که این بشر چقدر بی ملاحظه است .بعدش گفت نیم ساعت دیگه می آد .اما حدود بیست دقیقه بعدش هم که خریدار زنگ زد بهم و من می خواستم ببینم کجاست هم باز تلفنم رو جواب نداد و من از دلشوره داشتم می مردم .

وقتی رسیده بود دم بنگاه زنگ زد و ما هم بلافاصله رفتیم .سر مبلغ هم به خریدار گفت شما همون مبلغ مورد نظر رو بی کم و کاست بپردازید اما بعدش در مورد رهن خونه (چون من خونه رو به مدت یک سال از خریدار رهن کردم)هر چقدر دوست داری از این خانم یعنی من بگیر!!!!!!!!!!! داشتم دیوانه می شدم .اولش که بعد از این همه وقت دیدمش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و مثل ابر بهاری بی صدا اشک می ریختم تا جایی که خریدار از داییم پرسیده بود اگر این خانم این قدر از فروش خونه شون ناراحته من نمی خرمش و دایی هم مجبور شده بودند ماجرا رو تعریف کنند.خلاصه خونه ی آرزو،خونه ای که اون همه دوستش داشتم فروخته شد .یه جورایی آخرین رشته اون زندگی هم از هم گسست .

در مورد وسایل خونه هم جلوی دایی گفت یا پولشون رو بده یا سمسار می آرم و تا خاک اون خونه رو هم به توبره می کشم،دیگه این حرفاش برام هیچ اهمیتی نداشت.یه بار خیلی سنگین از روی شونه های خسته ام برداشته شده ،حالا می تونم تو خونه ی خودم نفس بکشم ،بی ترس و بی واهمه

خدایا شکرت





نویسنده : ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
کلمات کلیدی :بی ترس و بی واهمه




آخر خرداد ماه رسیده بود اما هنوز برای خونه مشتری پیدا نشده بود ،هم قفس سابق همش تهدید می کرد که نمی گذاره من و دختری دیگه توی اون خونه بمونیم .هر چند بهش پیشنهاد اضافه کردن کرایه رو دادم قبول نکرد.خیلی غصه می خوردم ،نمی دونستم من و دختری کجا باید بریم و فکر می کردم آواره می شیم .

تو این گیر و ذار خانواده اصرار داشتند که باهاشون بریم مسافرت اون هم شمال !اصلا حال و حوصله نداشتم و گفتم نه اما تو آخرین ساعات بخاطر دختری گفتم می یام ،اما فقط خود خدا می دونست که تو دلم چه آشوبی بود ،توی راه از جاهایی گذشتیم که با هم قفس سابق قبلا می گذشتیم و من یواشکی کلی اشک ریختم ،توی راه همش به آسمون نگاه می کردم و به خدا می گفتم که من و دختری پناه و پشتیبانی جز او نداریم و ازش می خواستم با لطف و کرمش مشکلات همه رو حل کنه و مشکل من رو هم حل کنه ،خلاصه همش دل شوره داشتم و از خدا کمک می خواستم .

روزی که داشتیم برمی گشتیم دیگه داشتم می مردم ،همش با خودم می گفتم من حالا باید چکار کنم ؟

اما اولین روز بعد ار برگشتنمون ،تلفنم زنگ خورد و دیدم که یه مشتری هست و همون روز اومدن خونه رو دیدن و پسندیدند و به امید خدا امروز داریم می ریم برای فروش.

خدا خیلی خیلی مهربونه ،همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر می شه و این مثل که می گن تاریک ترین بخش شب نزدیک ترین لحظه به طلوع هست ،واقعا درسته.

خدای مهربون ازت ممنونم ،همیشه ازت خواستم به غیر از خودت نیازمند به هیچ کس دیگه ای نباشم .

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

                                                                             دکتر علی شریعتی





نویسنده : ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢
کلمات کلیدی :لحظه آخر