قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


دختری رو که به کلاس اسکیت می برم ،انگار روزای گذشته لحظه به لحظه جلوی چشمم رژه می رن ،یادم می یاد که پارسال همین موقعها اوج قهر من و همخونه سابق بود و چقدر آروم آروم تو گوشه زمین موقعی که به ظاهر چشمم داشت اسکیت کردن دختری رو تماشا می کرد اما در واقع گوله گوله اشک می ریختم و تا دختری نزدیک می شد اشکامو سریع پاک می کردم،راستش تغریبا تمام بچه ها با پدر و مادرشون می یان کلاس و پدر و مادرها بیرون زمین بچه هاشون رو تماشا می کنند ،تو دلم برای تک تکشون آرزو می کنم همیشه شاد باشن و زندگی خوشی داشته باشن .بیشتر اوقات فقط من هستم که تنهام و تنها روی نیمکت نشستم .دلم می گیره...

چند روز پیش دوباره بدجوری بغض راه گلوم رو گرفته بود ،همش داشتم فکر می کردم من تازه اول این راه خیلی سخت هستم ،تنهایی و تنها بزرگ کردن بچه خیلی سخته خیلیییی

دیشب دختری رو بردم سینما ،سینما وسط پارکه ،شب موقع برگشت یک عالمه خانواده آمده بودند تو پارک و نشسته بودند و بیشتر پدر ها داشتند توی چمن ها با بچه هاشون بازی می کردند ،دیدم که دختری برای چنذ لحظه محو تماشای اون خانواده ها شد،دلم آتیش گرفت ،دستش رو که تو دستم بود یکم کشید و تند تر راه رفتم ،خواستم زودتر از اون جا فرار کنم.

موقعی که رسیذم نزدیک خونه ،به آپارتمانمون نگاه کردم ،با حسرت با درد با غصه چون این جا دیگه مال ما نیست و ما فقط تا سال آینده اینجا مستاجریم.

من تازه انگار دارم عمق فاجعه رو درک می کنم ،من می ترسم ،از تنهایی ،از بی کسی ،از این که هیچ کس رو ندارم که تو روزای سخت بتونم بهش تکیه کنم .





نویسنده : ; ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
کلمات کلیدی :عمق فاجعه




توی این چند وقتی که تکلیف خونه مشخص شده خیلی آروم تر هستم ،خدا رو هزاران بار شکر.

دیروز برای خرید لوازم التحریر دختری رفته بودم و چند تا وسیله هم به دلخواه خودم برای خونه خریدم ،خیلی حس خوبیه که بدون ترس و دلشوره از این که شماتت بشی چیزی رو که دوست داری بخری.شاید کسی حس من رو درک نکنه اما برای من که همیشه یه سایه سنگین بالای سرم بوده و تقریبا تمات اختیار زندگیم دستش بوده این حس خیلی شیرینه ،حس آزادی عمل ....

راستش اوایل همش با خودم می گفتم کاش یه روز چشمم رو باز کنم و ببینم این جدایی در واقع اتفاق نیفتاده ،آخه خیلی می ترسیدم که نکنه نتونم تنهایی از پس زندگی خودم و دختری بر بیام اما حالا کم کم دارم می فهمم که سالیان سال عمر و جوونیم با ترس گذشت و دارم می فهمم که خدا اونقدر بزرگتر از تصور ما است که نمی ذاره تو سختی و مشکل بمونیم.توی این چند وقت هر روزش معجزه های کوچک و بزرگی از لطف و مهربانی خدا در اطرافم دیدم و حالا صد در صد ایمان دارم که خدای مهربان و قدرتمند من هیچ وقت تنهام نمی ذاره ،در برابر این همه عظمت فقط می تون بگم "خدایا شکرت".





نویسنده : ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٤
کلمات کلیدی :ماه مرداد