بدقولی .... - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


بر طبق توافق روز پنج شنبه از ساعت هشت صبح تا جمعه هشت شب باید دختری رو پیش خودش ببره ،هر هفته یه ماجرایی داریم ما ،تا حالا فقط یک هفته اومده اون هم نه از پنج شنبه از جمعه و تازه بعدش هم که تا نصف شب بچه رو برنگردونده بود.

این هفته دختری باهاش تماس گرفت که ببینه کی می یاد ،گفته بود معلوم نیست.مجبور شدم چند روز بعدش خودم تماس بگیرم چون می خواستم پنج شنبه جایی برم.گفت فقط می تونه پنج شنبه بچه رو نگه داره .منم گفتم طبق توافق باید اون دو روز رو از بچه مراقبت کنی که شروع کرد به فحاشی .

خیلی ناراحت شدم ،اشکاغم مثل سیل روان بود.جوابش رو ندادم و گوشی رو قطع کردم.

آخرش هم اصلا نیامد بچه رو ببره .

چقدر سخته که سر مسئله ی بچه گاها مجبورم باهاش حرف بزنم.

دختری بهم گفت من حس می کنم تو و بابا من رو نمی خواهید.

الهی بمیرم براش.





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۸
کلمات کلیدی :بدقولی