رفتن... - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


تا آخر خرداد ماه چیزی نمونده ،این دقیقا یعنی رفتن و دل کندن من از خونه ی محبوبم .

همخونه سابق دائما یادآوری می کنه که محاله بذاره من و دختری حتی یک روز بیشتر هم توی اون خونه بمونیم.

آگهی فروش خونه فردا توی روزنامه چاپ می شه .از این که غریبه ها برای دیدن و برانداز کردن خونه ی من واردش بشن و به تمام جاهاش سرک بکشن متنفرم و حالم واقعا بد می شه .

روزا سر کار توی سررسیدم پلان خونه رو با جزییاتش می کشم و جای تک تک وسایل رو مشخص می کنم ،خودآزاری مزمن گرفتم .

بعضی روزا که تو خونه راه می رم به خودم می گم یادم باشه موقع رفتن از این خونه با گوشه گوشه اش خداحافظی کنم.

این روزا وقتی از سر کار برمی گردم خونه همش به خودم یادآوری می کنم که آخرین روزای زندگیم تو این خونه است....

رفتم و چندین جا رو برای اجاره دیدم ،قیمت ها خیلی بالاست ....

از اثاث کشی وحشت دارم.

لطفا منو در دعاهاتون یاد کنید

 





نویسنده : ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/٢٤
کلمات کلیدی :رفتن