لحظه آخر.... - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


آخر خرداد ماه رسیده بود اما هنوز برای خونه مشتری پیدا نشده بود ،هم قفس سابق همش تهدید می کرد که نمی گذاره من و دختری دیگه توی اون خونه بمونیم .هر چند بهش پیشنهاد اضافه کردن کرایه رو دادم قبول نکرد.خیلی غصه می خوردم ،نمی دونستم من و دختری کجا باید بریم و فکر می کردم آواره می شیم .

تو این گیر و ذار خانواده اصرار داشتند که باهاشون بریم مسافرت اون هم شمال !اصلا حال و حوصله نداشتم و گفتم نه اما تو آخرین ساعات بخاطر دختری گفتم می یام ،اما فقط خود خدا می دونست که تو دلم چه آشوبی بود ،توی راه از جاهایی گذشتیم که با هم قفس سابق قبلا می گذشتیم و من یواشکی کلی اشک ریختم ،توی راه همش به آسمون نگاه می کردم و به خدا می گفتم که من و دختری پناه و پشتیبانی جز او نداریم و ازش می خواستم با لطف و کرمش مشکلات همه رو حل کنه و مشکل من رو هم حل کنه ،خلاصه همش دل شوره داشتم و از خدا کمک می خواستم .

روزی که داشتیم برمی گشتیم دیگه داشتم می مردم ،همش با خودم می گفتم من حالا باید چکار کنم ؟

اما اولین روز بعد ار برگشتنمون ،تلفنم زنگ خورد و دیدم که یه مشتری هست و همون روز اومدن خونه رو دیدن و پسندیدند و به امید خدا امروز داریم می ریم برای فروش.

خدا خیلی خیلی مهربونه ،همیشه لحظه آخر خدا نزدیک تر می شه و این مثل که می گن تاریک ترین بخش شب نزدیک ترین لحظه به طلوع هست ،واقعا درسته.

خدای مهربون ازت ممنونم ،همیشه ازت خواستم به غیر از خودت نیازمند به هیچ کس دیگه ای نباشم .

 

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

گاهی نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

گاهی گدای گدایی و بخت یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو می شود

                                                                             دکتر علی شریعتی





نویسنده : ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢
کلمات کلیدی :لحظه آخر