بی ترس و بی واهمه - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


دیروز ساعت 8 شب قرار بود بریم بنگاه تا کار فروش خونه انجام بشه .من و داییم و آقای خریدار رفتیم اونجا اما خبری از هم قفس سابق نشد .هر چی بهش زنگ زدیم تلفنش رو روی حالت پرواز گذاشته بود و امکان برقراری تماس باهاش نبود .به آقای خریدار گفتم برگردیم خونه و به محض این که هم قفس آمد بهشون خبر بدم .دلم خون بود ،اشکام مثل سیل رو صورتم روان بودند .داییم می گفت این قدر خودتو عذاب نده اون از اولش هم نمی خواسته بیاد،اما من دائم داشتم شمارشو می گرفتم و اشک می ریختم ،تا این که بلاخره ساعت 8:40 شب گوشیشو با صدای خواب آلوده جواب داد و گفت خواب موندم !تو اون لحظه قلبم داشت از تپش می ایستاد که این بشر چقدر بی ملاحظه است .بعدش گفت نیم ساعت دیگه می آد .اما حدود بیست دقیقه بعدش هم که خریدار زنگ زد بهم و من می خواستم ببینم کجاست هم باز تلفنم رو جواب نداد و من از دلشوره داشتم می مردم .

وقتی رسیده بود دم بنگاه زنگ زد و ما هم بلافاصله رفتیم .سر مبلغ هم به خریدار گفت شما همون مبلغ مورد نظر رو بی کم و کاست بپردازید اما بعدش در مورد رهن خونه (چون من خونه رو به مدت یک سال از خریدار رهن کردم)هر چقدر دوست داری از این خانم یعنی من بگیر!!!!!!!!!!! داشتم دیوانه می شدم .اولش که بعد از این همه وقت دیدمش نتونستم جلوی خودمو بگیرم و مثل ابر بهاری بی صدا اشک می ریختم تا جایی که خریدار از داییم پرسیده بود اگر این خانم این قدر از فروش خونه شون ناراحته من نمی خرمش و دایی هم مجبور شده بودند ماجرا رو تعریف کنند.خلاصه خونه ی آرزو،خونه ای که اون همه دوستش داشتم فروخته شد .یه جورایی آخرین رشته اون زندگی هم از هم گسست .

در مورد وسایل خونه هم جلوی دایی گفت یا پولشون رو بده یا سمسار می آرم و تا خاک اون خونه رو هم به توبره می کشم،دیگه این حرفاش برام هیچ اهمیتی نداشت.یه بار خیلی سنگین از روی شونه های خسته ام برداشته شده ،حالا می تونم تو خونه ی خودم نفس بکشم ،بی ترس و بی واهمه

خدایا شکرت





نویسنده : ; ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۳
کلمات کلیدی :بی ترس و بی واهمه