تجربه آخرین فصل - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


جداییمون تو زمستان بود چه شبهای طولانی که اشک ریختم و همش با خودم گفتم حالا با یه بچه تنهایی باید چکار کنم،بهار و سال نو رسید ،اولین سالی بود که تنخایی عید دیدنی رفتیم و پذیرای مهمونهای عید شدیم،فقط من و دختری،برق اشک رو تو چشم خیلی از مهمون ها دیدم ،دلم خون بود اما لبخند زدم .  تو بهت و شوک از دست دادن خونه ی مورد علاقه ام بودم ،تو تابستون کم کم به وضعیت خو گرفتم .قوی تر شدم.رو به جلو رفتم هر چند هنوز قدم هام لرزن بودن و حالا پاییز آخرین پاره از چهار پاره فصل های جدایی است.باید مقاوم باشم و دیگه فقط به آینده فکر کنم .یکسال برای سوگ زندگی که از دست رفت کافیه.

هنوز هم بعضی شبها خواب می بینم داریم دعوا می کنیم و وجودم دوباره پر می شه از استرس ،صبح که بیدار می شم و چشمام رو باز می کنم ،خدا رو شکر مس کنم که فقط یه خواب بوده ....

دختری هر روز خانم تر می شه ،راستش وقتی به قد و بالاش نگاه می کنم کیف می کنم اما از یه طرف هم دلم می گیره،می دونم بلاخره یه روزی می ره به سوی آینده و زندگی خودش و من نمی دونم چجوری باید دور از دختری زندگی کنم.

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۳۱
کلمات کلیدی :تجربه آخرین فصل