گذر زمان - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


بیشتر اوقات وقتی دارم آشپزی می کنم یا ظرف می شورم یا کلا کارهای خونه رو انجام می دم ، ذهنم در حال پروازه. گاهی وقتا کل گذشته رو سیر می کنم و بعضی وقتا به آینده ای که چیز زیاذی ازش نمی دونم فکر می کنم.

به نظرم زمان داره خیلی خیلی تند می گذره، فکر می کنم مهلت ندارم تا نوجوونی و نورستگی دختری رو با دل و جون مزه مزه کنم. وحشتناک ترین قسمت این خیالات اینه که دختری خیلی زودتر از تصور من بزرگ می شه و می خواد بره بسوی زندگی خودش. نمی تونم تصور کنم زندگی دور از دختری چطوریه؟ چطوری می شه تو خونه ای نفس کشید که صدای خنده های دختری سکوتش رو نمی شکونه؟ چطوری می شه موقع خواب چشمامو ببندم بدون این که قبلش به ریتم منظم صدای نفساش گوش نداده باشم؟ هزار هزار تا چطوریه دیگه هم هست ...

من می ترسم، از تنها شدن می ترسم.

این روزا دچار رخوت شدم، نمی دونم بخاطر بهاره یا کلا حس و حال سابق رو ندارم. دلم می خواد یه جای ساکت و آروم باشه و من چند روز فقط بتونم تو آرامش اونجا ساکت بشینم و بدون این که کسی ازم بپرسه چرا ساکتی، غرق بشم تو خودم و فقط صدای باد که لابلای درختا می پیچه یا صدای هیاهوی پرنده ها موقع غروب منو از حال خودم بیاره بیرون.

 

 





نویسنده : ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢٤
کلمات کلیدی :گذر زمان