گمشده - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


داشتم از سر کار بر می گشتم که یادم افتاد باید برم خرید، نمی دونم چرا این قدر تند تند باید برم خرید، تغریبا هر روز که می یام خونه دستم پر از کیسه های خریده، وقتی با سختی تموم کلید رو از کیفم در می آرم و در رو باز می کنم و بعد با پام در رو می بندم، یاد این مثل قدیمی می افتم که مرد باید اونقدر دستش پر باشه که فقط بتونه با پاش در رو باز کنه و ببنده! راستی پس من از اول هم مرد بودم و خودم خبر نداشتم ! من کی این همه مرد شدم؟ از کی همه ی کارای کوچیک و بزرگ خونه افتاد رو دوش من؟ از کی یاد گرفتم کارای فنی مردونه رو انجام بدم؟ کی بجای جعبه ی جواهرات جعبه ابزار مورد علاقه ام شد؟

من زنانگی ام رو گم کردم، شدم شتر گاو پلنگ!!!

منه من کجاست؟ اگر دختر کسی یا همسر کسی یا مادر کسی نباشم، چطوری تعریف می شم؟

دلم می خواد خودمو پیدا کنم،خود من لابلای مشغله ها و نقش هایی که زندگی رو دوشم گذاشته گم شده. من دلم برای خود خودم تنگ شده .

باید خودمو پید کنم، باید وسط این همه شلوغی دست خودمو بگیرم و چند روزی ببرمش یه جای دنج و خلوت و بهش بگم می دونم چقدر خسته اس، بهش بگم برای چند روز کوتاه، همه ی هیاهو و درگیریهای زندگی رو فراموش کن، استراحت کنن نفس بکش،کتاب بخون ......

باید خودمو پیدا کنم. 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢
کلمات کلیدی :گمشده