گذر روزهای تابستانی - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


ماه دوم تابستان هم در گذره. من در شغل جدید تغریبا جا افتادم, راستش واقعا کارم زیاده و کل نه ساعت کاری درگیر هستم اما راضیم, کارم رو دوست دارم, حتی اینکه این همه وقت گیر و پر تنش هست رو هم دوست دارم, اونقدر در کار غرق می شم که فرصت فکر کردن و در خود فرو رفتن رو پیدا نمی کنم.

اما با تمام این مشغولیت ها, افکار و حسرتهای آزاردهنده هم انگار مترصد هستند تا با کوچکترین فراغتی به روح و روانم حمله کنند.

دختری دچار یه بیماذی ناگهانی شد که خیلی من رو ترسوند،خدا رو شکر کم کم داره رو به بهبود می ره.همخونه سابق با وجودیکه از جریان خبر داشت بخ مدت سه هفته اصلا هیچ سراغی از دختری نگرفت و به روی خودش نیاورد.دلم می گیره از این همه بی تفاوتی نسبت به دختری.

می خوام همه ی تلاشم رو بکنم تا بتونم یه ماشین بخرم, واقعا نیاز دارم, اونقدر که پول آژانس می دم دیگه کلافه شدم.

با تمام اعضای خانواده به صورت صلح آمیز قطع رابطه کردم, انگار تو این دنیا فقط من هستم و دختری, البته خدا رو شکر که یه دوست مهربونی رو برام فرستاده که از همون اول تونستم همه ی دلتنگیهامو باهاش قسمت کنم و تو سختیها روی کمکش حساب کنم.

خیلی به این مسیله فکر می کنم که با وجود این که لایق این همه لطف نیستم اما خدای مهربون خیلییییی خیلیییی به من و دخترکم توجه داره.گاهی وقتا یه چیزی رو تو دلم آرزو می کنم و خیلی زود بهش می رسم ,هر چند چیزهای کوچکی هستند اما اینا برای من همش نشونه است که خدای بزرگ و بخشنده از آسمون داره نگاهم می کنه و کاملا حواسش بهم هست.

کلا سعی می کنم مثبت فکر کنم و دلخوشی های کوچک زندگی رو نادیده نگیرم.

دلم می خواد با دختری برای چند روز یه جای دنج بریم و استراحت کنیم.سعی می کنم این کار رو بکنم.





نویسنده : ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٢