بعد از مدتها،دوباره نوشتن - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


خیلی وقته ننوشتم، دلم تنگ شده بود برای نوشتن ،برای سبک شدن ،برای آروم شدن.

اتفاقات زیادی افتاد ،کارم رو دو سه هفته ای هست از دست دادم، روزی که خبر بیکار شدنم رو شنیدم زار می زدم ،داشتم سکته می کردم ،با وجود قسط خونه و شهریه مدرسه ی دختری و هزار خرج و مخارج ماهانه دیگه ،واقعا نمی دونسشت باید چکار کنم،فقط می دونستم دم عیده و جایی استخدام نمی کنن ،تا بعد عید هم که حداقل تا آخر فروردین خبری از کار نیست،خیلی داغون بودم ،خسته ،ناامید و دل شکسته، یه دوستی آشنایی در یک شرکت معروف داشت ،گفت شاید بشه کاری کرد ،اما خودم هیچ امیدی نداشتم ،بلاخره رزومه فرستادم و برای مصاحبه اول رفتم ،در این بین هم هر روز جاهای مختلفی برای مصاحبه می رفتم اما خبری نبود،خیلی ناراحت بودم تا از اون شرکت برای مصاحبه دوم تماس گرفتند ،من رفتم اما داشنم از استرس می مردم ،خلاصه باز هم به فضل خدا و نظر مرحمتش به من شد،قراره از بعد از عید برم اونجا، دلم روشنه ،امیدوارم فتح باب بسیار خوبی در زندکی من و دختری باشه.

خدا رو صد هزار مرتبه شکر پدر دختری بسیار خوب رفتار می کنه ،معمولا هفته ای یک روز مئ آد منزل مادیدن دختری،دختری خیلی به پدرش علاقه مندتر شده ،همش بهش ابراز عشق و علاقه می کنه و پدرش هم متقابلا جواب می ده،از این مسیله خوشحالم اما از یه طرف هم دلم آتیش می گیره که دخترکم فقط هفته ای یک روز پدرش رو می بینه، دلم بحال تنهایی خودم هم می سوزه.

همه چیز رو سپردم به دست خود خدا، اطمینان دارم خدای مهربان و حکیم بهترینها رو برای ما می خواد

خدایا مرسی که حواست بهم هست،مرسی که علارقم همه ی سختیها مواظبمی





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٢/۱٤