روزهای بهتر - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


خیلی خیلی وقت بود که ننوشته بود تا اون جا که حتی گذرواژه و پسورد وبلاگ یادم رفته بود و به زحمت یادم اومد.

چقدر اتفاقات تو این مدت افتاده انگار صد سال گذشته....

حالا سه سال و نیم از جداییم می گذره، تو این مدت اونقدر بزرگ شدم و اون قدر بالا و پایین و شادی و غم زندگی به من درس داد که وقتی به سالها قبلم نگاه می کنم باورم نمیشه این خود منم.

دختری دیگه یه دوشیزه ی بسیار زیبای جوان شده که هر روز به من شبیه تر میشه و از دیدنش در لحظه هم غرق لذت می شم و هم هراس به دلم می افته که نکنه خدای نکرده خار بپای نوگلم بره، خیلی می ترسم تنها دلخوشی و انگیزه ی زندگی منه.

خدا رو شکر که اوضاع زندگیمون آرومه و با دختری دوتایی مثل دوتا دوست جون جونی به خوشی روزگار می گذرونیم و بخاطر علایق و سلایق مشابه گوش شیطون کر هیچ تنشی نداریم.باورم نمیشه اون موقع ها چطوری اون همه ناآرومی روزمره رو تحمل می کردیم؟هر چند در آرامش کاملیم اما هنوز هم متاسفانه بعضی شبها کابوس زندگی با هم قفس سابق رو می بینم و خیلی آزرده میشم و وقتی بیدار میشم خدا رو شکر می کنم که فقط یه کابوس بوده.

دختر همچنان شاگرد بسیار درسخونی هست با نمرات عالی که امسال انتخاب رشته می کنه ، خیلی سخت کار می کنم و 14 ساعت کار واقعا بهم فشار میاره اما لذت فراهم کردن زندگی توام با آرامش و رفاه برای دختری بهم نیروی شگفت انگیزی می ده.خوشحالم که هم قفس سابق هیچ کمکی در هیچ زمینه ای برای بزرگ کردن دختری نکرده و نمی کنه ،اینجوری حس می کنم تمام دختری فقط مال منه و این خیلی شیرینه.

عجیبه که آدم تا در شرایطش قرار نگیره نمی فهمه چقدر می تونه توانایی داشته باشه و زندگیشو بسازه، من این رو به عینه تجربه کردم.هیچ وقت یادم نمیره اوایل جدایی فقط با خودم می گفتم حالا چکار کنم؟چجوری روزگار بگذرونم؟ چطوری از پس بزرگ کردن بچه به تنهایی بربیام؟مثل یه بچه آهوی نحیف تازه بدنیا اومده پاهام می لرزید اما یه روزی به خودم گفتم باید برم تو دل ترسهام البته چاره ی دیگه ای هم نداشتم با همون پاهای لرزون اولین قدمها رو برداشتم ، ترسیدم و لرزیدم و سختی کشیدم اما فقط به این فکر کردم که باید بخاطر دختری هم شده برم جلو البته یه حرف هم قفس سابق هم خیلی بهم انگیزه داد که بهم گفت "اگر روزی تو و این بچه رو توی خیابون ببینم که چادر زدین و تو فلاکت هستین یه لگد هم بهتون می زنم" همه ی سعی ام و حتی گاهی وقتا بیشتر از توانم سعی کردم که زندگی خوبی برای دختری و خودم بسازم و خدای مهربون معجزات بسیار بزرگ و عجیبی که اصلا با عقل من جور در نمی اومد در حق من کرد و زندگی ام عالی شد، منظورم این نیست که مثلا میلیاردر شدم ، نه. اما با تلاش زیاد و لطف بی دریغ خدا کار خوب و یه خونه کوچولو و آرامش داریم که خیلییییی قدرشو می دونم و سپاسگذار هستم.

مشکلات هستند حتی زیاد هم هستند، قرض و وام و سختیها و ..... اما من یاد گرفتم قوی باشم و بعد از خدا فقط به خودم تکیه کنم و از اون چیزی که فعلا برام مقدوره لذت ببرم.

خدا رو شکر، همیشه فکر می کردم روزهای بهتر برای من کی میان؟ اما غافل از این که روزهای بهتر فقط نتیجه تلاش و خواست و تحمل عواقب این خواستن خود ماست.

من یه روزی خواستم که به زندگی تلخ و ناآرومم پایان بدم و با همه ی سختیهاش بلاخره انجامش دادم.هنوز هم پای عواقب کارم ایستادم ، خیلی سخته اما انتخاب درستی بود.حاضرم سختیهای انتخابم رو به جون بخرم اما غبطه نخورم که کاش اونجوری که فکر می کردم درست زندگی می کردم.





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۳۱
کلمات کلیدی :روزهای بهتر