مستاصل شدم - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


     بر سر آنم که گر ز دست برآید                      دست به کاری زنم که غصه سرآید

 

دارم یه تصمیم خیلی بزرگ تو زندگیم می گیرم که تهش یا خوشبختیه یا بدبختی محض!

می خوام از همه چیز دل بکنم و راهی غربت شم

در این بین بیش تر از هر چیزی و هر کسی فقط نگران کودکم هستم .نمی تونم ازش دل بکنم،وقتی بهش نگاه می کنم سراسر وجودم می لرزه و می سوزم از اینکه شاید تا مدتها نتونم ببینمش.تا حالا هیچ وقت ازش دور نبودم،تا چشمم به صورت ماهش می افته چشمام پر از اشک می شه ،حالا حال مامانم رو می فهمم که این روزها چرا تا منو نگاه می کنه روشو بر می گردونه و یواشکی قطره اشک گوشه ی چشمشو پاک می کنه.

نمی دونم چکار کنم

واقعا مستاصل شدم.





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٧
کلمات کلیدی :مستاصل شدم