بند اسارت - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


این روزها خیلی کم هم دیگه رو می بینیم اما همین ساعتهای محدود هم منو عذاب می ده

وقتی نیست انگار آزادانه نفس می کشم اما وجودش تو خونه باعث می شه احساس خفقان کنم

شاید در کل هفته ده جمله هم با هم حرف نزنیم اما وقتی مجبور می شم با هاش حرف بزنم عذاب می کشم

اصلا نگاش نمی کنم اون هم همین طور سعی می کنم زمان های کوتاهی هم که اون تو خونه است من جایی باشم که نبینمش

با این که اصلا حوصله ی مهمونی رفتن و مهمونی دادن رو ندارم اما روزهای تعطیلی که به ندرت اتفاق می افته هر دومون خونه باشیم رو یا مهمونی میریم یا مهمون دعوت می کنم که باهاش تنها نباشم

خیلی سخته که آدم تنها باشه اما از اون سخت تر اینه که آدم با کسی زندگی کنه که دائما بخواد ازش فرار کنه

چه قدر آرزو می کنم اون هم به این نتیجه برسه که زندگی ای که ما با اکراه داریم به اسم زندگی مشترک ادامه اش می دیم خیلی وقته داره نفس های آخرش رو می کشه

 

خدایا به من قدرتی بده که این بند اسارت رو پاره کنم و رها بشم





نویسنده : ; ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۳
کلمات کلیدی :بند اسارت