خلسه شیرین - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


این روزها مثل اغلب روزهای گذشته اما کمی بیشتر ،ذهن من درگیر است

درگیر همان مسئله همیشگی که گویی نه راه حلی برایش می توان جست و نه از آن گریزی است.

چرا من نمی توانم بی عشق زندگی کنم؟مسئله این است

برای خودم محکمه ای تشکیل میدهم ،خودم را در هیبت یک قاضی مقتدر تجسم میکنم وهمچنین در هیبت یک گناهکار که از گناه خویش پشیمان نیست ،نا خودآگاه دلم میخواهد در این دادگاه محکوم شوم شاید بعد از آن تحمل رنجی که می کشم و اسارتی که گرفتارش هستم برایم آسان تر شود.موضوع این دادگاه این است که چرا متهم نمی تواند مثل خیلی های دیگر به زندگی روتین رباتیک خود ادامه دهد و اصلا چرا بدنبال یافتن روزنه ای هر چند کوچک بسوی عشق و شیداییست؟

من می دانم این جرم بزرگیست!!!!!!!!!!!!!!

اما چه کنم که آرزوی آغوشی پر مهر و بی دغدغه و اشتیاق دستانی که به گرمی دستانم را بفشارد ،مرا هر دم بی قرار تر می کند.

شراره های نیاز به داشتن معشوقی پرستیدنی تمام جان مرا به آتش می کشد.

جان میدهم برای لحظه ی نابی که دوست بدارم و دوست داشته شوم و ندانم که من عاشق ترم یا معشوق.

این ها همه جرم من است.

اما من بیگناهم ،من تنها دلی دیوانه در سینه دارم که عنانش در کف من نیست وهمواره در پی یافتن عشقی پر شور است.

من یک زنم با تمام نیازها و غرایز زنانه ام و در جستجوی یافتن تکیه گاهی امن،دیگر توان کتمان و سرکوب خودم را ندارم.

آیا زیاده خواهم؟

آیا چیز غریبی را از زندگی طلب کرده ام؟

نمی دانم

نمی دانم

دلم سکرآوری قوی می خواهد که مرا از تلخی این زندگی پوچ به خلسه ای شیرین فرو برد ،هر چند برای لحظه ای کوتاه که معتقدم آن دم به تمام زندگی می ارزد. 

 





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٤
کلمات کلیدی :خلسه ی شیرین