نقاب از چهره بر گیر - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


چه قدر دلم می خواهد دست از این تظاهر مسخره بردارم.

چه قدر دلم می خواهد بگویم هوای دلم ابری ست اگر چه می کوشم در ظاهر آفتابی باشم.

چه قدر دلم می خواهد بجای این لبخند مصنوعی ،قطرات اشکم را بی محابا بر چهرهام جاری سازم.

چه قدر دلم می خواهد به تو بگویم که انسان به حکم انسان بودنش به چیزهایی بیش از خانه و خورد و خوراک و پوشاک نیاز دارد.

ای کاش می توانستی بفهی که چرا تنها محل مورد علاقه من امامزاده است و چرا هنوز وارد حرم نشده اشکهای من جاریست و این سیلاب اشک حتی پس از خروج از حرم ادامه دارد .....

ای کاش می دانستی که چرا همیشه اصرار دارم که کس دیگری در صندلی جلوی ماشین و در مجاورت تو بنشیند و من بتوانم بی صدا برای خودم و دلم اشک بریزم و گاه گاهی پنهانی اشکهایم را پاک کنم.

ای کاش لحظه ای فکر می کردی که چرا این روزها حتی از تماس اتفاقی دستهایت گریزانم.

نمی دانم چه طور بگویم که در دلم بهار مرده است و حالا فقط سردی زمستان باقی مانده.

نمی دانم چه طور بگویم که دیگر حتی یادم نمی آید که آیا من هیچ وقت تو را دوست داشته ام؟

نمی دانم چه طور بگویم که زمانی که نیستی ،نبودت آزارم نمی دهد.

دلم می خواهد نقابم را بردارم و فریاد بزنم آزادی را،دلم می خواهد شجاع باشم وطلب کنم رهایی را ،

خسته ام

خسته ام

از تظاهر به این که حالم خوب است و روزگارم بد نیست ،خسته ام

 





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۳
کلمات کلیدی :نقاب از چهره بر گیر