خفقان - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


واقعا جالبه که دوام رابطه ی خوب بین من وتو مثل حبابه !

دوباره میگی حالم بده و افسرده شدم،دوباره مثل بچه کوچولو ها باید تیمارت کنم ،دفعه های قبل این سیکل معیوب افسردگیت چند ماه یکبار تکرار می شد اما حالا داره به صورت مداوم در می آد.

بهت می گم یعنی علتش چیه ؟اولش می گی نمی دونم ،بعد از این که من تمام احتمالاتی رو که به ذهنم می رسه می گم ،اون وقت می گی علتش اینه که چندین روز قبل من بهت گفتم از بی توجهی هات و سرد بودن هات خسته شدم.

قیافه ی بهت زده ی من اون لحظه دیدنی بود..

یعنی از این جالب تر نمی شه کسی رو مقصر مطلق دونست. مطلب این جاست که اون روز ما فقط صحبت کردیم ،یه چیزی در حد درد و دل .حتی بحث هم نبود.

با خودم می گم از این به بعد دیگه حرف هم نمی تونم بزنم .چون بعدش تاوانش رو باید با تحمل ژستهای افسردگی و خدمات ویژه به جناب عالی پس بدم.

حالا معنی خفقان رو با تمام وجود حس می کنم.





نویسنده : ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢٤
کلمات کلیدی :خفقان