رهایم کن - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


چه قدر به همه ی نشانه ها و اشاره هایی که بهت می کنم تا بفهی هیچ حسی نسبت به تو ندارم بی اعتنایی.

مثل همیشه تنها چیزی که معنایی در زندگی تو نداره احساساته.

 چه قدر نشانه های مختلف برات گذاشتم و تو ندیدی در واقع تو اصلا هیچ وقت منو ندیدی،احساسم رو ندیدی ،نیازم رو ندیدی.

توجه نکردی چرا روز بروز از هم دورتر می شیم،برات مهم نبود که دیگه حتی با هم دعوا هم نمی کنیم،اهمیت ندادی که تغریبا هیچ حرفی برای گفتن نداریم.

هر شب هر کدوممون به تنهایی سر به بالین گذاشتیم و من شک کردم چرا واژه همسر رو برای دو نفر که زیر یه سقف زندگی می کنند انتخاب کرده اند؟

می دونی دیشب وقتی تو تنهایی به رابطمون فکر می کردم به این نتیجه رسیدم که من و تو هیچ وقت هم نفس هم نبودیم،فقط یه مدت طولانی هم قفس بودیم و حالا هم که تو زندانبان من شدی،بال هام رو بستی و تو فقس حبسم کردی،فکر می کنی چون قفس طلائی است پس منم خوشحالم، نمی دونی که قفس هر چه قدر هم که بزرگ باشه و هر چند هم که طلائی باشه بازم قفسه و پرنده دلش لک میزنه برای پرواز.....

من ازت هیچ چیزی نمی خوام،فقط رهام کن

رها کن منو از این دست و پا زدن بی حاصل توی مرداب که هر چی بیشتر دست و پا می زنم بیشتر فرو میرم

رها کن منو از این تظاهر مسخره به یه زندگی بی مشکل

رها کم منو از این قفسی که برام ساختی

 

 

 

 





نویسنده : ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
کلمات کلیدی :رهایم کن