حماقت - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


طبق معمول با اخم و قیافه ی عبوس از سر کار اومدی .

سوار ماشین شدیم من شروع می کنم به پرسیدن از کارت و اینکه روزت چطوری بوده ،همش داری شکوه و شکایت می کنی و برای بقیه خط و نشون می کشی.....

توی بزرگراه یک آن متوجه می شم ورودی مورد نظر رو داری رد می کنی،این مسیر هر روزه ی ماست، تا می خوام بهت بگم دیر شده.

داری با من دعوا می کنی که چرا حواسم نبوده من تو دلم می گم تو که راننده بودی هم حواست نبوده ،فقط بهت می گم نمی دونم چرا تا اومدم بهت بگم رد شده بودی.راستش حواس پرتی من بی علت نبود....

 

از وقتی دیدمت منتظر بودم ببینم متوجه تغییر رنگ فاحش موهام می شی و  من به چشمت می آم یا نه؟

چه قدر احمقم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

موقع پیاده شدن از ماشین حتی جواب خداحافظیم رو هم نداد.

 

 





نویسنده : ; ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٤
کلمات کلیدی :حماقت