اول فاجعه - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


نمی دونم چرا خصلت ما خانم هاست که دلمون می خواد یکی باشه به ما توجه کنه و تغییرات ما رو ببینه .

این چند روز گذشته به خاطر مراسم هایی که دعوت بودیم دوبار رفتم آرایشگاه و هر دوبار خیلی تغییر کردم و همه گفتن قشنگ شده ،همه الا کسی که زیر یه سقف باهاش زندگی می کنم،راستش نه این که بگم این برام مهم نبود اما به این رفتاراش عادت دارم و سعی کردم به روی خودم نیارم و اون جمله ی معروف کذایی رو که "برای دل خودم کردم"تو ذهنم تکرار کنم،اما می دونید کجای این ماجرا عذابم می ده و غرورم رو خرد می کنه؟وقتیکه دخترم بهم می گه مامان ،بابا حتی یک کلمه هم بهت نگفت خوب شده ،اصلا انگار تو رو ندید!!

هر چی هم که بخوام خودمو گول بزنم و تظاهر کنم اهمیتی به بی تفاوتیش نمی دم،اما ته وجودم یه چیزی شکسته و خرد شده.

 

بعضی وقتی فکر می کنم  اگه یه زنی یه جایی دچار لغزش بشه ،مطمئنا رفتار نابجای شوهرش اگه دلیل اصلی نباشه ،یکی از دلایل مهمه.وقتی محبت و توجه رو تو خونه و با کسی که زندگی رو باهاش شریک شدی ،پیدا نکنی اون وقته که ممکنه برای جستجوی اون به بیرون از خونه پناه ببری و این اول فاجعه اس......





نویسنده : ; ساعت ۸:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٥
کلمات کلیدی :اول فاجعه