غریبانه هایی برای دلم - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


این چند وقته روزایی هم که شیفت نیست خونه نمی آد.

بچه گاهی بهش زنگ می زنه و صحبت می کنه ،هیچ حساسیتی رو این موضوع ندارم.

یه اعترافی باید بکنم اونم اینه که از این که بعدش چی می شه خیلی می ترسم.

همه ی این چند روز رو اکثرا نشستم و به در و دیوار و تک تک وسایل این خونه نگاه می کنم و همش به خودم می گم لحظه ی دل کندن از همشون نزدیکه،با دیدن هر کدوم اون وسایل یاذ رنج و زحمتی می افتم که برای خریدشون کشیدم.راستش یه جورایی انگار جون کندنم تو این خونه رو نمی بینم اما دلم برای وسایل می سوزه.

واقعیتش اینه که تو این زندگی روی خوشی و آرامش ندیدم اما دلم راضی نمی شه چیزایی رو که با خون دل جمع کردم از هم بپاشونم.مثل مورچه ای می مونم که دونه دونه و با زحمت و تلاش خونه ای رو ساخته و انبارشو برای زمستون که بتونه راحت باشه پر کرده اما الان که می خواد یه نفس راحت بکشه یه دفعه سیل بیاد و ماحصل عمرشو ببره.

دیشب داشتم برای خودم تو تنهایی اشک میریختم ،با خودم زندگیمو از اولش مثل یه فیلم مرور می کردم ، یاد این افتادم که بخاطرش حاضر شدم زندگیمو از تو زیرزمینی شروع کنم که حتی حمام نداشت،یاد کتک هاش افتادم که منه تازه عروسو شوکه می کرد،یاد اون روزی افتادم که مجبورم کرد برگردم به همون زیرزمین خونه ی پدریش تا اون دیگه پول اجاره خونه نده و بتونه خونه بخره و رفتارای خیلی زشت و زننده ی خانوادش باعث شد جر و بحثمون بشه و اون علارقم همه ی قول و قراراش دوباره منو که هشت ماهه حا مله بودم بزنه و من تو یه لحظه از اون خونه ی لعنتی اومدم بیرون و یک آن به خودم اومدم و دیدم در حالیکه هشت ماهه بار دارمو زمستونه و شب تاریک دارم مثل باد تو کوچه می دوم که دستش بهم نرسه که یک دفعه از پشت سر اومد و من رو با موهام گرفت و به طرف خونه ی مادرش کشید و همش می گفت امروز تو و این بچه رو می کشم و تو تمام این جریان خوانوادش داشتن می دیدن و نمی اومدن جلو وفقط با حرف می گفتن این کا رو نکن،گذشت من بخاطر بچه ی توی شکمم به اون زیرزمین برگشتم نه حمام داشت و حتی دستشوییش هم توی حیاط بود،چه قدر ازش خواستم بعد زایمان دست خالی نیاد بیمارستان اما دریغ از یه شاخه گل که بیاره بیمارستان.......

این ها تازه فقط خاطرات اول ازدواجمه!!!!!!!!اگه بخوام بنویسم مثنوی 70 من می شه.اینه که دلم فقط برای خونه و وسایل زندگیم می سوزه نه آدمی که این همه سال هم خونه بودیم با هم.

 

دلم برای خودم می سوزه،خیلیییییییییی





نویسنده : ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٧