من و آینه - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


یه حال غریبی دارم این روزا،یه جور گنگی یه جورایی انگار بین زمین و آسمونم،انگار این ها همش قصه است یا یه خوابه . من به زودی بیدار می شم و می گم آخیش فقط خواب بود....

 

هر بار تو آینه خودمو نگاه می کنم یاد حرفش می افتم و دلم آتیش می گیره،یعنی همه ی کارایی که من تو مدت 15 سال زندگیمون کردم،این که تحصیل کرده ام،این که همیشه سعی کردم اطلاعاتم راجع به همه چی در حد خوبی باشه و همیشه مطالعه می کنم ،این که کاری کردم که بزرگترین علاقه ی بچه ام به کتابه و هیچ کس از هم صحبتی و معاشرت با من خسته نمی شه و شاید هزاران حسن دیگه هیچ و فقط بخاطر این که یه مقدار چاقم اون هیچ رقبتی بهم نداره!  می ونم گل بی عیب نیستم و منم عیب هایی دارم اما کاش یه عیبی رو تو سرم زده بوذ که ارزشمند تر بود ،منظورم اینه که کاش عیار منو با ملاک بهتری سنجیده بود نه فقط با وزن!!!!!!

ببین چکار کردی دیگه حتی نمی تونم تو آینه به خوم نگاه کنم بدون این که نیش زبون تو قلبم رو بدرد بیاره.آخه من قبلا رابطه ام با آینه خوب بود هر وقت جلوی آینه می رفتم یاد کتاب "عقاید یک دلقک" می افتادم که می گفت ساعتها ت آینه به خودش نگاه می کنه راستش منم زیاد این کار رو می کردم و تو خودم غرق می شدم.حال خوبی بود.

 

این روزا احساس می کنم یه وزنه ی سنگین رو قفسه ی سینمه نفس کشیدنم با درد توام شده.

خدایا خلاصم کن

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱۱
کلمات کلیدی :من و آینه