عذاب وجدان - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


حدود 10 روزه با دختری سر یه مسئله ی پیش پا افتاده قهره،همش هم تهدید می کنه که باقی مونده ی شهریه ی مدرسه رو دیگه به حساب نمی ریزه و ته دل این بچه رو خالی می کنه که از سال دیگه نمی ذارم بری این مدرسه.من ساکت می مونم ،می دونم کوچک ترین حرف من باعث بد تر شدن اوضاع می شه،دختری با چشماش بهم می فهمونه که ازم توقع حمایت داره ،توی دوراهی سختی می مونم.دلم خیلی برای دختری می سوزه اون هیچ وقت مزه ی مهر پدری رو نچشید.من همش می گم بخاطر بچه ادامه می دم اما روابط اون دو تا هر روز بدتر می شه.

وقتی از دست دختری ناراحت می شه بهش می گه "تو ریخت و قیافه که نداری داری چاق هم می شی !!!!!!!!اینم از شانس منه که یه بچه ی این جوری داشته باشم"

برای آینده ی بچه ی بیگناهی که به دنیا آوردم خیلی نگرانم.

من تمام سعیم رو می کنم تا دختری کمبودی نداشته باشه ،از خواسته های خودم بخاطز دل کوچیک اون می گذرم اما توان من یه حد و مرزی داره،دیروز دختری رو بردم بیرون براش لباس و یه اسباب بازی و سی ذی خریدم تو راه برگشت بهم گفت من تو رو خیلی دوست دارم ،من فقط احساس شرمندگی کردم چون این ها همش وظیفه ی منه ،بخاطر ظلمی که در حق این بچه در انتخاب پدرش کردم عذاب وجدان دارم.





نویسنده : ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠
کلمات کلیدی :عذاب وجدان