توحش - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


حدود دو هفته است که اصلا باهاش حرف نمی زنم .از سر کار که برمیگردم میرم تو اتاق و خودمو حبس میکنم.

دیشب سر یه مسئله مالی مجبور شدم برم باهاش حرف بزنم.همش از چیزهای نامربوط به قضیه حرف می زد و به من و خانوادم توهین می کرد منم صبر تموم شد و گفتم همه ی نسبتهای ناروایی که به ما دادی لایق خودته .اومد سمتم که منو بزنه داشت داد میزد بچه از خواب پرید و با حالت وحشت زده از اتاق اومد بیرون .اون منو محکم هل داد و من افتادم رو میز شیشه ای وسط سالن.بچه بهش التماس می کرد بابا تو رو خدا مامانو ول کن....

 

من اومدم تو اتاق تموم تنم می لرزید حتی از درون داشتم می لرزیدم .دیدم بچه هم اومد تو اتاق و اونم داره می لرزه و نفسش به شماره افتاده ،بند دلم پاره شد رفتم بغلش کردم قلب کوچکش مثل گنجشکی که از دست شاخین فرار کرده تند تند می زد.

 

برای من و فرشته کوچک و بی پناهم دعا کنید بتونیم خلاص بشیم.





نویسنده : ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢
کلمات کلیدی :توحش