خنجری از جنس حرف - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


چند روز پیش یه جایی مولودی دعوت بودیم.با دخترک رفتیم موقع برگشتن بدجوری افتادم توی یه جوی آب عمیق ،زانوم به شدت خورد به جدول لب جوی،دلم ضعف رفت با عجله در حالیکه داشتم از درد می مردم خودم رو جمع و جور کردم و به دختری که با نگرانی همش می پرسید چی شده گفتم هیچی نشده ،خوبه که شب بود و اون قسمت خیابون تاریک بود تقریبا هم نردیک خونه بودیم.با درد وحشتناک بلاخره رسیدیم خونه .زانوم بدجوری ورو کرده بود.بی اختیار اشکام سرازیر بود.اون خونه نبود.صبح که شد با آژانس در حالیکه فقط دختری همراهم بود رفتم بیمارستان .بعد از عکس برداری خدا رو شکر شکستگی نبود ولی دکتر گفت اصلا نباید روش راه بری تا چند روز.

در مدتی که من برای معاینه و عکس برداری پیش دکتر بودم،دختری به باباش زنگ زده بوده و ماجرا رو تعرف کرده بوده ،اونم فقط گفته بوده حیف شد که نشکسته!!!!!!!!!!!!!

تو تمام مدتی هم که خونه مامانم بودم اصل سراغی از ما نگرفت.دیشب با دختری برگشتیم خونه و باز اون نبود.

همش دارم فکر می کنم چرا تابحال متوجه این همه سنگدلیش نشده بودم.

با حرفاش بدجوری خنجر به قلبم می زنه.....





نویسنده : ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٤
کلمات کلیدی :خنجری از جنس حرف