روزای سخت - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


روزای سختی رو می گذرونم.خیلی سخت...

نمی دونم چکار باید بکنم ،هر لحظه تو فکرم یه برنامه ای می ریزم و چند ثانیه بعد کنسلش می کنم.نمی دونم باید بمونم و همین جوری ادامه بدم یا برم و قانونا اقدام کنم.

حدود دو ماه و نیمه که اصلا با هم کاری نداریم و حتی یک کلمه حرف هم نمی زنیم.اونم هیچ پولی بابت مخارج خونه نمی ده هر چند که چند باری با میسج یا توسط بچه ازش خواستم.می گه تو دیگه هیچ ارتباطی به من نداری .حتی دیشب وقتی دختری لباسایی رو که براش خریده بودم برده نشونش داده ،گفته به درک که خریده من یک ریال هم نمی دم.

من همه ی سالهای زندگی مشترک رو کار کردم،اما چون خرج دختری و خونه و پوشاک خودم و دختری می شد پس اندازی ندارم.هر چی فکر می کنم نمی تونم برگردم خونه ی والدینم و بخوام با اونا زندگی کنم.دارم زجر می کشم و دندون به جگر میذارم.از روی ناچاری مثل یه سربار تو خونه ای که بهم علنی می گه براش مثل یه زن توی خیابون هستم ،زندگی می کنم.

همش این شعر تو سرم می پیچه:

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٩
کلمات کلیدی :روزای سخت