رویا - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


دیروز بعد از نهار رفتم یه کم بخوابم.خوابم برد ،تو خواب دیدم رفتم روبروش وایستادم دارم بهش می گم آخه این جوری که نمی شه ادامه داد چرا نمی یایی تکلیف خودمون رو روشن کنیم .اما اون گفت برو بابا و خواست بره که من با دو تا ذستم دست هاش رو گرفتم،خیلی بهش نزدیک بودم ،اشک تو چشام جمع شده بود بهش گفتم تو کی این همه عوض شدی؟اون همین جور بی حرکت وایستاده بود .یهو بغلش کردم گفتم حداقل بذار گاهی چند دقیقه بغلت کنم.

 

وقتی از خواب بیدار شدم خیلی بی قرار بودم.می دونم خیلی دیوونگیه اما واقعا این بلاتکلیفی روح و روانم و بهم ریخته.خیلی سخته ،خیلیییییییییییییییی





نویسنده : ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱
کلمات کلیدی :رویا