رفتن... - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


تا چند روز دیگه از اون خونه می روم.خونه ای که یه روزی چقدر ذوق داشتنش رو داشتم.خونه ای که عاشق پنجره ی رو به پارکش بودم.

دلم پر درده.

وسایل رو که دارم جمع می کنم و تو کارتن می ذارم انگار یکی قلبم رو گرفته تو مشتش و داره فشارش می ده،هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برای تنها شدن و جدا زندگی کردن این وسایل لعنتی رو که تک تکشون تو رو یادم می یاره رو جمع کنم.

خیلی تنهام،کاش حداقل دور و برم این قدر خالی نبود تا تلخی این رفتن این قدر عذابم نمی داد.

هیچ قدمی برای با هم بودنمون بر نداشت ،هیچ تلاشی نکرد ،فکر نمی کردم این همه سال زیر یه سقف زندگی کردن رو بشه این قدر آسون به فنا داد.

دخترک بی دغدغه وسایلاشو می آره تا اونا رو هم جمع کنم دلم آتیش می گیره از این که نمی دونه چه بلایی داره سرمون  می آد.

دیشب دوباره خوابشو دیدم،داشتیم حرف می زدیم ....دلم دیوونه ی من براش تنگ شده.......... 





نویسنده : ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۸
کلمات کلیدی :رفتن