بی عنوان - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


اوضاع زندگی طی یک سری اتفاقات پیچیده و دشوار به روال سابق برگشت.

بعد از اسباب کشی ماجراها و داستان هایی پیش اومد که من و دختری دوباره به خونه ی خودمون برگشتیم.خدا رو شکر.این قدر ایم ماجراها طولانیه و گیج کننده و گاها عذاب آوره که نمی تونم بنویسم،تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

آدم نا شکری نیستم ،دارم همه ی همه ی سعیم و می کنم که دور از تنش باشم و باشیم.اما متاسفانه یه چیزی یه حسی یه عقده ای تو این مدت که این همه سختی کشیدم تو دلم هست که زمان می بره تا دوباره بشم همونی که بودم.می دونم خیلی گنگ نوشتم اما حقیفتا انگار خودمو تو یه برحه از زمان گم کردم .همش اون روزای سخت رو به خودم یادآوری میکنم و به خودم می قبولونم که حتی اگه از درون تهی و داغونم ولی باید وباید وباید نقش مادری و همسری رو به بهترین وجه بازی کنم.تا حالا که بازیگر خوبی بودم ،امیدوارم این بازی کردن در من نهادینه بشه و دیگه هوس زندگی به میل خودم به سرم نزنه.

 

 

از دوستان گلم که با من تماس می گیرند شرمنده ام.وافعا نمی تونم با کسی صحبت کنم.یه لالمونی عجیبی گرفتم .لطفا بهم زمان بدید.ممنونم.





نویسنده : ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱۱
کلمات کلیدی :بی عنوان