روزگار من - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


تغریبا یک ماه می شه که چیزی ننوشتم.راستش واقعا لال شده بودم .می اومدم و نگاه می کردم به وبلاگ هزار تا حرف تو دلم بود ،هزار تا نگفته داشتم که به هیچ کس نمی تونستم بگم ،اما نوشتنم نمی اومد.انگار ذهنم بلاک شده بود.

بعد از برگشتن من و دختری به اون خونه ،اون چندان روی خوشی بهم نشون نداد چون شرط من برای برگشتنم به خونه دو چیز بود ،یکی این که ایشون اخلاق و رفتارش عوض بشه و یک کم به زن و بچه اش محبت کنه و یکی این که به قول مالی که از مدتها قبل داده بود وفا کنه .ایشون البته شرط اول رو مثل آب خوردن قبول کرد ولی سر مطلب دوم کلی چک و چونه زد ولی من که اون روی ایشون رو دیده بودم که در شرایط سخت اصلا فکر نمی کنه این کسانی که داره تحت فشار می ذارتشون بلا خره رن وبچه اش هستن،کوتاه نیومدم و این شد دلیل این که ایشون بعد از برگشتن ما روی خوش بما نشون نده.اما من صبوری کردم با خودم گفتم حالا که برگشتم باید بجنگم برای موندن و درست کردن اوضاع ،خیلی جاها غرورمو زیر پا گذاشتم و از خودم گذشتم ،اما تاسفانه اون آدم عوض نشد .نمی دونید چه حالی دارم ،هر کس ازم می پرسه اوضاع چطوره می گم خوووووب ،اما تو دلم خونه .دخنم و بستم و دردم رو فقط میریزم تو دلم.

اصلا نمی فهمم چرا خواست ما برگردیم وقتی هیچ تغییری نکرده و وقتی مثل قبل هیچ علاقه ای از خودش نشون نمیده.

من تا آخر عمرم رنجی رو که تو اون مدت خودم و خانوادم کشیدن از یاد نمی برم .

رفتارش با من که هیچ با دختری هم خیلی بده.اکثر اوقات ما رو مسخره می کنه حتی ادای حرف زدنمونو در می آره .منتحمل می کنم اما دختری که حالا نوجونه براش سخته و همش می آد پیش من و یواشکی با بغض می گه بابا چرا اینطوری می کنه.

 

لطفا لطفا لطفا مثل من که دم افطار همه ی کسانی رو که وبلاگشونو می خونم به اسم نام می برم و دعا می کنم ، شما هم من و دخترم رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین. 





نویسنده : ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢
کلمات کلیدی :روزگار من