سالگرد .... - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


چند روز قبل دختری بهم گفت مامان می دونی فلان روز چه روزیه ؟می دونستم اما اصلا دلم نمی خواست کسی اون مناسبت رو یادش باشه .سالگرد هم قفس شدنمون!

بخاطر دل دختری و بخاطر این که فکر کنه ما یه خانواده عادی هستیم تصمیم گرفتم کیک بپزم و کادو بگیرم تو دلم داشتم آرزو می کردم سال دیگه یه جشن واقعی داشته باشیم بمناسبت سالگرد هم نفس شدن .

همون روز بر حسب اتفاق پدر و مادرش مهمانمون شدن.

بعد از شام ،کیک و چای آوردم ،ظاهر کیک شبیه کیک های قنادی شده بود.مامانش پرسید کیک برای چی خریدید .من گفتم نخریدیم من و دختری همین جوری درست کردیم .اما دختری در گوش مامان بزرگش گفت که مناسبتش چیه .مادرش تبریک گفت ،اون هم هیچی نگفت و حتی نگاهشو از تلویزیون نگرفت.

پدر و مادرش رفتند.

دختری با ذوق کادویی رو که بدقت قایم کرده بود تا سورپرایزش کنه آ ورد،همون طوری که به ماهی های عزیزش غذا میداد گفت این برای چیه؟دختری با تعجب گفت وا بابا!!!!!!!

بلاخره افتخار داد و کادو رو باز کرد .با سردی هر چا تمام تر گفت "دست شما درد نکنه"

 

دختری فرداش موقعی که تنها شدیم می گه مامان تو خلی .

من دارم فکر می کنم ببین درجه حماقت من چقدره که این بچه هم به زبون اومد.

 





نویسنده : ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٩
کلمات کلیدی :سالگرد