کاش - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


همش سعی می کنم به خودم بقبولانم که نقش اون توی زندگی من در حد یه اسم توی شناسنامه است،آسون نیست واقعا آسون نیست .گاهی وقتا موقعی که خوابه یواش می رم تو اتاق و از دور نگاش می کنم ،آرزو می کنم کاش بجای همخونه واقعا همسرم بود.دلم پر می زنه برای این که کاش پناه خستگی هام بود ،کاش من این قدر تنها نبودم ،کاش یه گوشه ی ذهنش که همیشه پر از دغدغه های جور و واجور هست درگیر من و احساسم بود.اما این ها همه در حد ای کاش باقی می مونند.

همه ی این کاش ها وقتی عذاب آورتر می شن که اون توقع داره من کاملا مطسعش باشم و توی همه کارها ازش کسب تکلیف کنم و طبق گفته ی همیشگیش هیچ وقت از یادم نره اون مرذه و من زن! حتی برای رفتن به خونه ی اقوام درجه یک خودم هم با این که گفته به هیچ وجه منو همراهی نمی کنه اما من و دختری می تونیم بریم ،باز هم هر دفعه ازش کسب اجازه کنم.

من همه جا مجبورم با دخترم تنها برم،این خوشایند نیست .من هیچ وقت موقعی که اون خونه باشه بیرون نمیرم و تنهاش نمی ذارم .همیشه غذام آمادست و در حد معقولی خونه و زندگیم مرتبه .به تمام تکالیف درسی دختری به تنهایی می رسم و پدرش معمولا فقط برای ثبت نامش اون هم یکبار اول سال به مدرسه دختری می ره...

من همیشه ازش ترسیدم و حالا دختری هم متاسفانه همین حس رو داره .اون در مورد پوشش ما،در مورد رفتار و گفتار ما،در مورد خنده و گریه ما به خودش حق تصمیم گیری می ده ،تازه جالب این جاست که فکر می کنه خیلی هم به ما آزادی داده!

دلم گرفته بود هر چی به ذهنم رسید نوشتم ،اگه ننویسم چه کنم؟





نویسنده : ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢۳
کلمات کلیدی :کاش