این روز های ما - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


از همون روز که دختری رو بردیم دکتر تا حالا یک کلمه حرف هم باهاش نزدم. اون هم که انگار از خدا خواسته !کلا همه ی مسئولیت زندگی رو انداخته رو دوش من و خودشو راحت کرده .

خرجی خونه رو هم نمی ذاره و پول کلاس های دختری رو هم نمی ده .دختری چند تا کتاب کمک درسی و سی دی آموزشی لازم داشت که هزینه ی اون ها رو هم نداد.

چند وقت پیش دیدم این طوری نمی شه به دختری گفتم باهاش تماس بگیره و ازش بخواد این هزینه ها رو پرداخت کنه ،خیلی راحت برگشته به دختری گفته ندارم!!!!!!!!!! در حالیکه همون چند روز پیش ماشینش رو برای چندمین بار در چند ماهه اخیر عوض کرد بعدش هم گوشی رو روی دختری قطع کرده بود.منم خیلی عصبی شدم بهش زنگ زدم و بحثمون شد و در نهایت این بار من گوشی رو روش قطع کردم.چند روز بعد یه مبلغ ناچیزی به حسابم ریخته بود.واقعا از این توهینش ناراحت شدم .

راستش از پس هزینه ها بر اومدن آسون نیست اما خدا رو شکر من تا حالا به مشکل اساسی بر نخوردم اما قبول مسئولیت یه بچه تو این سی به تنهایی واقعا سخته .

چندین روز پیش رفتم کارنامه ماهیانه دختری رو گرفتم مشاور مدرسه داشت از این که تو این سن چقدر مهمه که پدر ها دخترهاشون رو در آغوش بگیرند و بهشون محبت کنند می گفت و چشمهای من پر از اشک بود.کاش لااقل برای دختری یه پدر خوب بود .متاسفانه دختری افت شدیدی تو درساش کرده و من می دونم مقصر ما هستیم.

از این که این طوری تو گل گیر کردم و دست و پا می زنم عذاب می کشم.

لعنت به این ترس .می ترسم .از این که بعدش چی می شه.





نویسنده : ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
کلمات کلیدی :این روزهای ما