پایان ماجرا - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


 

 

روز دوشنبه همه چی تموم شد.

فکر نمی کردم سرانجام پانزده سال از بهترین روزای عمرم ،این باشه.

وقتی از مجتمع ق ض ا ی ی اومدم بیرون مثل بچه ای بودم که توی یه خیابون پر ازدحام گم شده ،برای چند لحظه حس کردم کل دنیا از حرکت ایستاده ،از خودم پرسیدم حالا چکار کنم؟ انگار تو اون لحظه شوک بزرگی بهم وارد شد.

بعدش کم کم خودمو جمع و جور کردم ،راستش داشتم همه س یعسم و می کردم که به خودم مسلط بشم .قطره های اشک تو کل مسیر خونه از چشمهام بی محابا فرو می ریختند.

حال اون موقع من گفتنی نیست.

دیروز داشتم برای خونه خرید می کردم ،موقع خرید یه حس بدی داشتم ،هر چند من اکثر مواقع خودم خرید خونه رو انجام می دادم اما این بار این حس که از این به بعد دیگه تنهای تنهام و مسئولیت همه چی به عهده خودمه من رو اذیت کرد .

انگار بین زمین و آسمون سرگردون موندم.واقعیت و خیال تو ذهنم قاطی شده .چشم هامو که برای خواب می بندم ،همش تو برزخم.

خیلی خسته ام.

 

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱۱
کلمات کلیدی :پایان ماجرا