اولین بار هر چیزی... - قفس زندگی

قفس زندگی

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد / چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد


همیشه اولین بار هر اتفاقی ، متفاوت و گاهی هم سخته .

دیروز اولین روزی بود که دختری باید تمام روز رو با پدرش می گذروند.

 

موقعی که داشتم آماده اش می کردم یک دفعه زد زیر گریه و به شدت گریه می کرد.بغلش کردم و برای چند دقیقه گذاشتم گریه کنه .بعدش همین طور که تو بغلم بود بهش گفتم بهم می گی چرا گریه می کنی ؟اونم در حالیکه اشکاش گوله گوله رو گونه هاش روان بود گفت دیگه نمی تونم ،می دو نستم بچه ام تو دلش غصه می خوره دیگه چیزی ازش نپرسیدم .بلاخره رفت و من داشت از پشت شیشه رفتنش رو تماشا می کرد و اشک می ریختم .بعد از این که گریه هام تموم شد با خودم گفتم این جوری نمیشه کتاب صوتی رو داشتم گوش می دادم و خونه رو حسابی تمیز کردم .حتی به سرم زد دکوراسیون رو عوض کنم اما تنهایی جابجا کردم وسایل ممکن نبود. کل جمعه رو تنهابودم،برای امروز دختری نهار پختم و براش انار دون کردم و با گلپر و نمک تو یخچال گذاشتم .

قرار بود دختری رو ساعت هشت شب برگردونه اما ساعت یازده و نیم آوردتش .دلم مثل سیر و سرکه می جوشید که نکنه برش نگردونه .

 





نویسنده : ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢۱
کلمات کلیدی :اولین بار هر چیزی